علم مطلق بىحد و بىمنتهى است * حد بىحد باز بىحد را سزاست
ور بود مقصود تو اى حقپرست * حد علمى كان كمال انفس است
علم آن باشد كه بنمايد رهت * علم آن باشد كه سازد آگهت
علم آن باشد گر از من بشنوى * كز بديع خلق را آگه شوى
علم آن باشد كه بشناسى بوى * لطف و فيض قادر و قيوم وحى
پس بدانى قدرت بيحد او * فيض و جود و نعمت بيعد او
700
آن بتعظيم آردت بىاختيار * وين كند در جمله حال اميدوار
بىتصنع حب خود در دل كند * بىتكلف بر عمل مايل كند
چون ز روى شوق كردى بندگى * آنزمان دارى نشان زندگى
آنكه در طاعت دلش افسرده است * گر به ظاهر زنده ، باطن مرده است
قوم جهال ار عبادت ميكنند * بيشتر از روى عادت ميكنند
يا عوامى را به خود داعى بود * يا براى دنيوى ساعى بود
تمثيل
بىنمازى با يكى از اهل راز * خواست گويد علت ترك نماز
گفت هر وقتى كه كردم قصد آن * آفتى آمد بمالم ناگهان
و آندگر گفتش كه من كردم نماز * مدتى بسيار و شبهاى دراز
تا برون آيم ز فقر و احتياج * گيرد آن دكان و بازارم رواج
710
حاصلى از وى توقع داشتم * چون نشد يكبارگى بگذاشتم
اين بود احوال جهال اى عزيز * اين بودشان پايهى قدر و تميز
واجبى را در خيال اين گمرهان * كردهاند از جهل خود ممكن گمان
داده نسبت ، بخل يا غفلت بوى * در مقابل خويش را دانسته شى
غير ممكن كى ز ممكن كرد فرق ؟ * آنكه در درياى تشبيه است غرق