رو تتبع كن وجود رأيها * تا شوى واقف مكانهاى خطا
اينچنين فرمود شاه علم و دين * هادى عرفان امير المؤمنين
هان نگوئى فلسفه كل حق بود * آنكه گويد كافر مطلق بود
آرى از وى مىكند در دل خطور * بس معانى كز دهانت بوده دور
740
چون تصور كردش آنكو المعى « 1 » است * ديد دانست آنچه خود را واقعى است
چون تواند كرد عقل اثبات شىء * تا نمىفهمند شرح رسم وى
هم برين منوال دان ابطال آن * اين بود قانون عقل جاودان
فصل فى الفطره
اى لواى اجتهاد افراشته * روزهى هر روز عادت ساخته
اهل وحدت را بشقوت « 2 » كرده حكم * بستهشان در ربقهى صم و بكم
هان مشو مغرور بر افعال خود * هان مشو مسرور بر احوال خود
اين عبادتهاى تو مقبول نيست * تا ندانى عاقبت كار تو چيست
اى بسا فعلى كه وارون بسته شد * شيشهى امن نفوس اشكسته شد
گبر چندين سالهء در حين نزع * كرد بر حقيت اسلام قطع
عابدى باشد و مد و كش و فش * بهر ترسا بچهيى شد بادهكش
750
كار با انجام كارست و سرشت * ختم كاشف از سرشت خوب و زشت
اى بسا بدطينت و نيكو خصال * اى بسا خوشطينت و ناخوش فعال
طينت بد آنكه در علم ازل * رفته از وى ختم بر كفر و دغل
فصل فى التكليف و الشوق
هان مدان بيگار تكليفان عام * هان مدان ضايع رسالات و پيام
هامش
( 1 ) ( المعى ) كسى است كه وقتى درباره كسى يا چيزى گمان ميبرد پندارى آن را ديده و وصفش را شنيده است .
( 2 ) - شقوت ( بفتح شين و واو ) راندگى از درگاه - شقاوت - بدبختى