تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهاء الدين محمد العاملي ( فارسى ) — صفحة 44

مساهمون:

ص٤٤
آيد و منعش كند واداردش * عقل چون شحنه است در نيك و بدش
عقل ايمانى چو شحنه عادلست * پاسبان و حاكم شهر دلست
همچو گربه باشد او بيدار هوش * دزد در سوراخ ماند همچو موش
در هر آنجا كه برآرد موش دست * نيست گربه ، ور بود آن مرده است
گربه‌ى چون شير شير افكن بود * عقل ايمانى كه اندر تن بود
غره‌ى او حاكم درندگان * نعره‌ى او مانع چرندگان
شهر پردزدست و پرجامه كنى * خواه شحنه باش گو و خواه نى
عقل در تن حاكم ايمان بود * كه ز بيمش نفس در زندان بود
عقل دو عقلست اول مكسبى * كه درآموزى چو در مكتب صبى
640
از كتاب و اوستاد و فكر و ذكر * وز معانى و علوم خوب و بكر
عقل تو افزون شود بر ديگران * ليك تو باشى ز حفظ آن گران
لوح حافظ تو شوى در دور و گشت * لوح محفوظست كو زين درگذشت
عقل ديگر بخشش يزدان بود * چشمه‌ى آن در ميان جان بود
چون ز سينه آب دانش جوش كرد * نى شود گنده نه ديرينه نه زرد
ور ره نقبش بود بسته چه غم * كو همى جوشد ز خانه دم بدم
عقل تحصيليى مثال جويها * كان رود در خانه‌اى از كويها
چونكه راهش بسته شد ، شد بينوا * تشنه ماند و زار با صد ابتلا
از درون خويشتن جو چشمه را * تا رهى از منت هر ناسزا
جهد كن تا پير عقل و دين شوى * تا چو عقل كل تو باطن بين شوى
650
از عدم چون عقل زيبا رو نمود * خلقش داد و هزاران عز فزود
عقل چون از عالم غيبى گشاد * رفت افزود و هزاران نام داد
كمترين زان نامهاى خوش نفس * اينكه نبود هيچ او محتاج كس
گر به صورت وانمايد عقل رو * تيره باشد روز پيش نور او