ور مثال احمقى پيدا شود * ظلمت شب پيش او روشن بود
كو ز شب مظلمتر و تارىترست * ليك خفاش شقى ظلمت خرست
اندك اندك خوى كن با نور روز * ورنه چون خفاش مانى بيفروز
عاشق هر جا شكال و مشكليست * دشمنى هر جا چراغ مقبليست
ظلمت اشكال زان جويد دلش * تا كه افزونتر نمايد حاصلش
تا ترا مشغول آن مشكل كند * وز نهاد زشت خود غافل كند
عقل ضد شهوتست اى پهلوان * آنكه شهوت مىتند عقلش مخوان
660
و هم خوانش آنكه شهوت را گداست * وهم قلب و نقد زر عقلهاست
بىمحك پيدا نگردد وهم و عقل * هر دو را سوى محك كن زود نقل
اين محك قرآن و حال انبيا * چون محك هر قلب را گويد بيا
تا ببينى خويش را ز آسيب من * كه نهيى اهل فراز و شيب من
عقل را گر ارهيى سازد دونيم * همچو زر باشد در آتش او بسيم
فى اختلاف العقول
عقلها را داده ايزد اعتداد * مختلف اقدار بر حسب مواد
شعلهها هر يك به حدى منتهى است * مشعلى از شمع جستن ابلهى است
پس ز هر نفسى فروغى ممكن است * چون بفعل آيد توانى گفت هست
سعى ميكن تا بفعل آيد تمام * ور نه خواهى بود ناقص و السلام
سعى و تحصيل است و فكر اعتبار * ترك شغلى كان ترا نبود به كار
670
برحذر بودن ز طغيان هوا * زانكه افتد عقل از آن در صعبها
عبرتى گير از چراغى اى غنى * در غبار ابر در كم روغنى
هان تو بگشا چشم عبرت گير خود * ساز عبرت رهنماى سير خود
امتياز آدمى از گاو و خر * هم بفكر و عبرت آمد اى پسر