گفت حاشا اين سخن ديوانگان * اينچنين بىربط آمد بر زبان
پيش هر سبزه خرى ميداشتى * خوش بود تا در چرا بگماشتى
گر نبودى خر كه اينها را چريد * اين علفها را چرا ميآفريد
گفت قدسى : هست خر نى حلق را * حق منزه از صفات خلق را
570
پس ملك هر دم صد استغفار برد * گر چه وى را ناقص و جاهل شمرد
با وجود نفى اقرار وجود * چون علف خوارش تصور كرده بود
بىتجارب ازكيا را علم نيست * كز علف حيوان تواند كرد زيست
هان تأمل كن در اين نقل شريف * كه در آن پنهان بود سر « 1 » لطيف
عابد اول در ميان خلق بود * كسب آداب و عبادت مينمود
ورنه چون داند عبادت چون كند * بر چه ملت طاعت بيچون كند
در اوان خلطه را خلق جهان * ديده بود او ، آنچه ديده ديگران
بعد از آن كرد او تجرد اختيار * چون نديده به ز طاعت هيچكار
بود عقلش فاسد و ناقص ، ولى * نه فساد ظاهر و نقص جلى
مرد عابد ديده بد خر را بسى * هر يكى را ليك در دست كسى
580
گفت اينها خود همه از مردمست * هر يك از سعى خود آورده بدست
مالك ملك آمده هر كس بعقل * در تمسك دست ما را نيست دخل
چو نشد اينها جمله ملك ديگرى * پس نباشد حضرت رب را خرى !
او ندانسته كه كل از حق بود * جمله را حق مالك مطلق بود
هركرا ملكيست از ابناء اوست * هركرا ماليست از اعطاء اوست
نزع و ايتايش بوفق حكمت است * هركرا گه عزت و گه ذلت است
هركجا باشد وجود خر به كار * مىكند ايجاد از يك تا هزار
هرچه خواهد مىكند پيدا بكن * بيعلاج و آلت حرف و سخن
عقل عابد را چو اين عرفان نبود * با ملك كرد آنچنان گفت و شنود
هامش
( 1 ) - نخ : سرى