تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهاء الدين محمد العاملي ( فارسى ) — صفحة 40

مساهمون:

ص٤٠
حب آن رأس الخطيات آمدست * بين حب الشئى و الشئى فرق هست
سيب طعمش قوت دل ميدهد * گه ز رنگش طفل را دل ميجهد
عاقل آن را بهر قوت مىخورد * بهر رنگش طفل حسرت ميبرد
پس مدار كارها عقلست ، عقل * گر ندارى باور اينك راه نقل

حكايت

550
عابدى از قوم اسرائيليان * در عبادت بود روزان و شبان
روى از لذات جسمى تافته * لذت جان در عبادت يافته
قطعه‌يى از ارض بود او را مكان * كز سراى خلد ميدادى نشان
صيت عابد رفت تا چرخ كبود * بسكه بودى در ركوع و در سجود
قدسيى از حال او شد با خبر * كرد اندر لوح اجر او نظر
ديدى اجرى بس حقير و بس قليل * سر او را خواست از رب جليل
وحى آمد كز براى امتحان * وقتى از اوقات با وى بگذران
پس ممثل گشت پيش او ملك * تا كند ظاهر عيارش بر محك
گفت عابد : كيستى احوال چيست ؟ * زانكه با ناجنس نتوان كرد زيست
گفت : مردى از علائق رسته‌يى * چون تو دل بر قيد طاعت بسته‌يى
560
حسن حالت ديدم و حسن مكان * آمدم تا با تو باشم يكزمان
گفت عابد آرى اين منزل خوشست * ليك با وى عيب زشتى نيز هست
عيب آن باشد كه آن زيبا علف * خود به خود صد حيف ميگردد تلف
از براى رب ما نبود حمار * اين علفها تا چرد فصل بهار
گفت قدسى : چونكه بشنيد اينمقال * نيست ربت را خرى ، اى بيكمال
بود مقصود ملك از اين كلام * نفى خر اندر خصوص آنمقام
عابد اين فهميد ، يعنى نيست خر * نه درينجا و نه در جاى دگر