اى مرد ! بدان كه فرزندانم را خداوند بزرگ عطا فرمود و هم او باز پس گرفت و مرا نشايد كه در كار او چون و چرا كنم ! . « 1 »
شيطان اين بار بىنهايت غضبناك گرديد ، پس با شتاب بسوى خداوند رفت و گفت :
خداوندا ! مال و مكنت و فرزندان ايوب فنا شد ليكن او صاحب نعمتى عظيم است كه بخاطر آن هنوز ترا ستايش مىكند و آن نعمت سلامتى است و اگر آن را نيز از وى بازستانى حقيقت خود را آشكار خواهد ساخت ! .
پروردگار بزرگ براى اثبات بزرگى و جلال و شكيب فراوان ايوب ، بشيطان فرمود :
ترا بر بدن وى نيز مسلط ساختم ليكن زنهار كه بر جان و عقل و زبان و دلش نزديك نشوى ! .
شيطان شادان گرديد و در مدتى اندك ايوب را ببستر بيمارى افكند و رنجور و ناتوانش ساخت .
مدتها گذشت و ايوب همچنان در بستر بيمارى غنوده و بدنش نحيف و چهرهاش زرد گشته بود و دوستان و آشنايان از اطرافش پراكنده گرديدند و تنها همسر مهربانش او را پرستارى مىنمود و آنى از توجه به او غفلت نميكرد و ايوب با اينهمه مصيبت و درد و رنجورى همه شب و در هر لحظه از ذكر حق غافل نبود و از صميم قلب سپاس خداى تعالى ميگذاشت .
شيطان بد سيرت چون حمار در گل فرو ماند و خود را مغلوب اين عظمت و ايمان ديد ، پس بتلاش افتاد و در درياى انديشه غوطهور گرديد و پس از انديشهى فراوان و يارى پيروان و ياورانش ، تصميم گرفت آخرين روزنهى اميد ايوب را در زندگانى مسدود سازد و پاك درماندهاش كند ، آرى شيطان مصمم شد تا همسر ايوب را نيز بفريبد و از وى دور سازد .
پس بسراغ همسر ايوب رفت و با وسوسههاى خود وى را گمراه ساخت و زندگانى گذشته و آن جاه و جلال و فرزندان برومند و دوستان و آشنايان
هامش
( 1 ) - اقتباس از كتاب ايوب ، باب اول .