را ببيند و برات بدهد ، چون قبض و ثبت به نظر پادشاه رسيد پادشاه ملاحظه نمود و در حال وزير را طلبيد و گفت :
اى وزير ! از من چه سفاهت و بيعقلى به تو ظاهر شده كه مرا در دفتر سفيه و نادان نوشتهيى ؟ ! .
وزير گفت :
اى پادشاه ! غلام هندى و زر خريد را كه دوازده هزار زر بدهى و روانهى هند نمائى ، سفاهت از اين بيشتر مىشود ؟ .
پادشاه گفت : بچه دليل ؟ .
وزير گفت :
بدليل آنكه غلام سياه هندى زر خريد كه به اين سرمايهى بزرگ معاودت بهند نمايد ، بچه عقل ديگر بار بازگشت باينجا خواهد نمود كه محكوم به حكم و بندهى فرمان شما باشد البته عيب ميداند و نقص عقل شمرد كه برگردد زيرا كه بدون تعب و رنج اين سرمايه را مالك شده و مىتواند در مملكت خود به اين مبلغ فرما نفرما باشد و در نهايت خوشوقتى گذران نمايد .
پادشاه گفت :
گمان نميرود . لابد خواهد آمد .
وزير گفت :
اگر معاودت نمود و باز آمد بايد آنچه را نسبت بپادشاه ثبت شده حك نمود و بجاى آن غلام را سفيه نوشت ! .
خلاصه آنچه وزير گفت پادشاه نشنيد و غلام را روانه ساخت و غلام چون به وطن خود رسيد همانجا ساكن و مقيم گرديد و بعيش و عشرت مشغول گشت و
كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهاء الدين محمد العاملي ( فارسى ) — صفحة 268
مساهمون: الشيخ البهائي العاملي
ص٢٦٨