اى شهريار ! اين حكايت چگونه بوده ، توقع و رجا آنكه بيان كرده و نقل فرمائى .
گربه گفت :
حكايت
اى موش ! آوردهاند كه در زمان سابق پادشاهى بود در خراسان قلندورى در آن مملكت بوده و آن قلندر كوچك ابدالى داشت ، و آن كوچك ابدال چند بيت از قصيدهى آن قلندر ياد گرفته بود .
روزى آن كوچك ابدال در چهار سوق بازار بپادشاه دچار گشت و شروع به خواندن قصيده كرد ، با اينكه چند شعر با موزون را بنهايت بد آوازى خواند پادشاه را بسيار خوش آمد و مبلغ دوازده تومان زر نقد به آن كوچك ابدال داد ، كوچك ابدال هم زر را برداشته به خدمت آن قلندر آمد و شرح حال را براى او نقل نمود ، آن قلندر با خود گفت هر گاه اين كوچك ابدال به اين ناموزونى چند بيت غلط خوانده با وجود اين پادشاه را خوش آمده است و اين قدر مرحمت و عنايت هم فرموده است ، پس اگر من خودم در كمال موزونيت اين قصيده را در حضور پادشاه بخوانم مبلغهاى كلى از پادشاه خواهم گرفت و يا اينكه وظيفهى هر ساله را يقينا از براى من برقرار خواهند فرمود ،
پس از چند روزى كوچك ابدال و جميع قلندران آن مبلغ زر را صرف نمودند ، بعد از آن قلندر برخواست و باميد انعام و بخشش پادشاه بر سر راه پادشاه آمد .
قضا را آن روز پادشاه با وزراء و امراء و وكلاء و اركان دولت سوار شده بسير و سياحت ميرفتند ، چون قلندر شوكت پادشاه را بديد پيش دويد و شروع به خواندن قصيده كرد ، قلندر چند بيتى از آن قصيده بخواند پادشاهرا بمرتبهيى بد آمد كه