پس آن شوهر از بسكه چنان ديده بود كمتر گوشت به خانه ميبرد ، مگر گاهى كه مهمان داشت .
قضا را روزى بمهان عزيزى رسيد ، از بازار نيم من گوشت خريد و به خانه رفت كه طعام از براى مهمان مهيا كند و خود آن مرد بكارى مشغول گرديد .
آن زن ديد كه شوهر از خانه بيرون رفت فرصت يافته نصف آن گوشت را قيمه كرد بخورد و با خود گفت معلوم نيست كه تا چند روز ديگر گوشت به خانه بياورد پس اولى آنست كه اين گوشت را برده بخانهى همسايه و يا قرض بدهم و يا بسپارم و يا اينكه بر سبيل مهربانى و تواضع تقديم همسايه نمايم تا بوقت ديگر به كار من بيايد .
و الحاصل باقى آن گوشت را برداشته بخانهى همسايه داد .
و چون شوهرش به خانه آمد گفت :
اى زن طعام پسته شده يا نه ؟ .
زن گفت : نه !
مرد از شنيدن جواب برآشفت و گفت :
چرا . ؟
زن گفت :
غافل شدم گوشت را گربه برد ! .
چون آن مرد چنان شنيد از خانه بدر آمد و همان گربه را پيدا نمود و زن هم گفت همين گربه است كه گوشت را برد ، مرد آن گربه را گرفت و بزن گفت سنك و ترازو را بياورد و گربه را در ترازو گذاشت و بكشيد ، گربه نيم من بود بعد مرد گفت .
كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهاء الدين محمد العاملي ( فارسى ) — صفحة 229
مساهمون: الشيخ البهائي العاملي
ص٢٢٩