اى زن نگاه كن من گربه را كشيدم نيم من است ! ،
دست از گربه برداشت و بزن در آويخت و او را ميزد و ميگفت كه تو ميگوئى گوشت را گربه خورد و من گربه را در حضور تو كشيدم ، اگر اينكه كشيدم گربه است پس گوشت كجا است ؟ و اگر گوشت است پس گربه كجاست ؟
و او را ميزد تا وقتى كه بيطاقت شد ، پس از اينكه به هوش و طاقت آمد گفت راستش اين است كه قدرى را خوردم و قدرى باقيمانده را بهمسايه سپردم .
پس اى موش ! اگر قتل عام اين شهرها كه گفتى بمقتضاى حكمت الهى بود پس شيخ را در آن چكار است ؟ و اگر بدعاى شيخ بود بحكمت چكار دارد .
پس ميبايد كه گوينده و اعتقاد كنندهى اين قول را بطريق آن زن خائن كه مردش او را بسياست منزجر ساخت معالجه و معامله نمود تا كه ديگر اين چنين دروغ بىفروغ نگويد .
اى موش سؤالى دارم و ميخواهم كه جواب آن را براستى بگوئى ! .
موش گفت :
اى شهريار اگر خوانده باشم يا شنيده باشم جواب خواهم گفت ، در هر حال شما بفرمائيد ؟ .
گربه گفت :
اگر كسى از جهل و نادانى مدتى گناه بسيار كرده باشد و بعد از آن كه فهميده و دانا شود و توبه كند و رجوع بجانب اقدس الهى آورد آيا خداوند عالم و عالميان او را مغفرت دهد يا نه .
موش گفت :
بلى ! خداوند عالميان ارحم الراحمين و اكرم الاكرمين است بىشك و شبهه
كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهاء الدين محمد العاملي ( فارسى ) — صفحة 230
مساهمون: الشيخ البهائي العاملي
ص٢٣٠