و ديگر آنكه حق تعالى در كلام مجيد در باب قصاص و قتل ناحق و ديت ، بر پيغمبر خود المصطفى صلى اللّه عليهء و سلم آيهى
الْحُرُّ بِالْحُرِّ وَ الْعَبْدُ بِالْعَبْدِ وَ الْأُنْثى بِالْأُنْثى
نازل فرموده پس بمفاد اين حكم محكم كتاب لازم ميآيد كه هر گاه چنين فعلى طاهر گردد و او را حمل بر رضاى خدا شود لاشك اين اعتقاد منافى و مخالف آيهى قرآن و احاديث نبويه بوده و خواهد بود ، و اين محال است .
پس ظاهر و هويدا شد كه اين حكايت دروغ و خلاف است .
و ديگر آنكه حضرت ابراهيم اسم اعظم ميدانست و چيزى از كوه و ديوار و اشجار مانع قوت باهرهى آنحضرت نبود ، چنان كه بهر طرف كه نگاه كردى اوضاع مردم آنطرف را ديدى و همه را به نظر در آوردى .
روزى به طرفى نگاه كرد ديد دو كس زنا ميكنند ، گفت : اللهم اهلكهم يعنى اى پروردگار بكش اينها را ، پس آن دو كس بمردند ، به طرف ديگر نظر كرد ديد دو شخص ديگر زنا ميكنند ايشان را هم به همين قسم دعا كرد بمردند ، به طرفى ديگر نظر كرد همين حالت را ديد ، الخلاصه سه طرف را دعا كرد و بمردند ، به طرفى ديگر نظر كرد وحى بحضرتش آمد كه يا ابراهيم ببركت و اجابت دعاى شما شش نفر را هلاك گردانيديم ، ما توبه و انابت را جهت عاصيان فرستادهايم و وعدهى ثواب و مغفرت و تهيه عذاب جهنم همه را خبر دادهايم تو را به اين كارها كار نباشد ، و اگر چنين سلوك كنى باندك زمانى كسى ديگر بر روى زمين نميماند .
پس حضرت ابراهيم با آن قرب و منزلت كه داشت او را اذن قتل و هلاك زانى نميدادند و نهى مينمودند ، حال از كجا ممكن و معلوم شد مردى كه بقين بمذهب او نشده كه چه مذهب دارد ، چندين هزار نفس بسبب دعاى او قتل عام گردد ؟ ! .