شعر
زبان بريده بكنجى نشسته صم بكم * به از كسى كه نباشد زبانش اندر حكم
از اين مزخرفات تاب و توان از گربه بيرون رفت و گفت :
اى موش بىهوش ! تا كى از اين حرفهاى بيعقلانه گوئى و تأمل نميكنى ؟ ! ،
اين آواز دوستى كه در اين وقت خواندى و نفهميدى و ندانستى چه نفعى دارد و اين قصهى پوچ و بيحاصل كه از براى حب دنيا تطويل دادى چه فايده و ثمرى بخشد ؟ ، اكنون گوش و هوش بدار و جواب را بشنو كه گفتهاند :
شعر
گوش خر به فروش و گوش تازه خر * كين سخنها در نيابد گوش خر
ديگر در اين باب گفتهاند من هم ميگويم ، اگر تو ترك عادت جبلى كنى و مكر و حيله نكنى و گوش هوس بسوى من كنى ، البته از من بشنوى و بر لوح جان و خاطر جاى داده و ثبت كنى ، و اگر بطريق اول كه آن همه نصايح گفته شد و بر تو اثر نكرد ، حال همچنين خواهد شد .
پس اى موش ! گوش دار تا كه شايد اين پندها را سرمايهى روزگار خود سازى .
اى موش ! اينكه در باب فراغت و آسايش و رفاهت دنيا و جمع مال و بعشرت صرف كردن و لباسهاى فاخره پوشيدن و طعام لذيذ خوردن و شراب لطيف نوشيدن و در مرتبهى عيش كوشيدن و سعى در نوال منصب و مقام و اندوختن مال از براى بازماندگان ، داد سخنورى دادى ، جواب هر يك را بشنو ! :
آوردهاند كه خداوند عالميان در كلام مجيد فرموده كه من رفاهيت و آسايش را خلق نكردهام و بندگان در سعى و طلب آن ميكوشند ! و اين معنى كه آسايش خلق نشده دلالت و حجت بر جميع حال و احوال و اوضاع انسان است و نص از كلام