شعر
سگ اگر مشرك و بخيل نبود * آب را در زبان نمىنوشيد
موش اگر ميل راستى ميداشت * چكمهى زرنگار مىپوشيد
و اگر صد بار شهد مصفى را اضافهى افيون نمائيد ، شين نگردد .
اگر تخم حنظل بهنگام كشت * بكارد ملائك بباغ بهشت
كند شهپر خويش را جاى بيل * بدان آبيارى كند جبرئيل
نسيمش اگر نفحهى جان كند * به پايش اگر آب حيوان كند
سرانجام گوهر نيارد ببار * همان ميوهى تلخ آرد ببار
موش گفت :
اى گربه ! هميشه در صحبت بودن خوش نيست ، هرذى حيات را سعى معاش و فكر مأكول و مشروب و ملبوس نمودن و خرج عيال و اطفال و مرمت خانه و ترتيب و تنسيق باغ و فكر هيمه و چراغ و نفع و نقصان و تهيهى اسباب منزل را لازم است ، و اگر ترك همه كنى و مدام در صحبت باشى عافبت رسوائى و پريشانى خواهى داشت و دشمن را شادكام خواهى نمود .
لهذا هرذى حيات را بايد كه بروزگار خود تامل كند و چند روزى كه زندگانى دارد ، بعيش و عشرت با لباسهاى الوان و نعمتهاى گوناگون خود را جلوه دهد و از باغ زندگانى تمتع بردارد و اگر چنانچه روز و شب در فكر چنان كردن و چنين گفتن باشد ، از نعمتها و لباسهاى لطيف و ظريف و تازه و عشرت و صحبت و لذت بازماند و در نظر اهل روزگار خود را خوار و ذليل و كثيف نمايد و اين فراغت عيش ، بىسعى پيدا كردن ممكن نميشود ، پس لابد بايد سير و گرسنه در اطراف روان باشد تا كه معيشت خود را بيابد ، و گاه باشد لقمهى لايق حال او بهم رسد و