تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهاء الدين محمد العاملي ( فارسى ) — صفحة 183

مساهمون:

ص١٨٣
پس چرا چون بر سر تو زدم متأذى شده‌ى و ضرر رسانيد ؟ . معتزل ساكت شد . باز بهلول گفت : اى امام مسلمانان ! تو خود گفتى كه فرداى قيامت خدا را ميتوان ديد . گفت : بلى ! . بهلول گفت : كلوخى كه بر سر تو زدم درد مىكند ؟ گفت : بلى ! . بهلول گفت : درد را به من بنما تا ببينم ! . معتزلى گفت : درد را چگونه ميتوان ديد ؟ ! . بهلول گفت : اى امام عالم ! درد جزئى از مخلوقات خداست ، هر گاه مخلوق حقير را نميتوان ديد ، خدا را چگونه توان ديد . پس از اين گفتگو معتزلى ساكت شد و جواب نداد . باز بهلول گفت : اى امام ! تو خود گفتى كه خير و شر هر دو برضاى خداست . گفت : بلى ! . بهلول گفت : هر گاه چنين باشد پس من اين كلوخ را برضاى خدا بر سر تو زده‌ام و تو چرا