تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهاء الدين محمد العاملي ( فارسى ) — صفحة 180

مساهمون:

ص١٨٠
چون ميدانم كه شهريار بكمال مروت و مردى آراسته است بنابراين گستاخى نمودم ، باقى اختيار دارى ! شير از راه داميت و حيوانيتى كه داشت ، پيش آمد و گفت : اى بنى آدم ! مبادا بخاطرت چيزى برسد كه مرا از آوردن سلاح تو پروائى هست ، بيا و مرا بهر قسم كه خواهى ببند و زود برو و اسلحه‌ى خود را بياور تا با تو مبارزت كنيم و دست برد نمائيم . بارى ، هيمه كش در كمال ترس و بيم پيش رفت و بريسمان هيمه كشى دست و پاى شير را محكم ببست ، چون از بستن فارغ شد و از طپيدن و لرزيدن به خود باز آمد تبر هيمه كشى را برداشته روى بشير آورد و بناى زدن نمود ، هر مرتبه شير ميغريد هيمه كش در كار تبر زدن بود و اعتنائى بغريدن او نداشت ، تا آنكه شير گفت : آنچه در باب بنى آدم شنيده بودم زياده از آن ملاحظه شد و ديدم كسى را درك و شعور و بيان و قوت تأويل قدرت مقاومت و مباحثه با طالب علم نيست . گربه گفت : اين چنين كه صوفيه به باطن پير خود مينازند طالبان علم هم بشرع و بركت آيت و حديث مينازند . مگر تو اى موش ! نشنيده‌يى مباحثه‌ى معتزلى را با بهلول دانا ؟ موش گفت : اى گربه ! اگر بيان نمائى بهتر باشد . گربه گفت :

حكايت

آورده‌اند كه در بغداد ، هر روز يكى از علماى معتزله امامت ميكرد ، يكى از