تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهاء الدين محمد العاملي ( فارسى ) — صفحة 178

مساهمون:

ص١٧٨
اى گربه ! تو از ابناى جنس مائى - ما به اين شوكت و قوت و تو با تن ضعيف و ناتوان ، چنين مييابم كه بسبب آزار و اذيت بنى آدم به اين حال رسيده‌يى ! آن آدم چه قسم كسى است كه عالم از تزوير او در رنج و آشوب است ؟ آه چه فائده اگر كسى از بنى آدم به من ميرسيد انتقام تو را از او ميگرفتم . از قضا در آن اثناء هيمه كشى در آن بيابان بود و هيمه جمع ميكرد ، شير نظرش به آن هيمه كش افتاد و بسر وقت او روانه شد ، چون به او رسيد بسيار خطاب و عتاب كرد . هيمه كش بيچاره لرزان و نالان و متفكر مانده و تبر هيمه شكنى را از دست بينداخت ، حيران و سرگردان بر جاى خود بماند . شير گفت : اى بنى آدم ! شما عالم را مسخر خود گردانيده‌ايد ، مغرور و ظالم و ستمكار شده‌ايد بنوعى كه يكى از ابناء جنس ما در ميان شما آمده به اين صورت و درجه خفيف و نحيف شده ، حال ميخواهم چنگال بيندازم و شكمت را پاره پاره نمايم و و سرت را از ملك بدن بركنم و جسدت را طعمه‌ى روباهان اين دشت و صحرا نمايم كه ديگر كسى از بنى آدم اين قسم رفتار ننمايد و با مردم برقت و مدارا سلوك كند ! هيمه كش بيچاره گفت : اى پادشاه سباع ! و اى پهلوان عالم ! اگر با من از روى غضب و قهر سلوك كنى تو را پهلوان نخوانند ، مگر داستان پهلوانان را نشنيده‌يى كه هر گاه مدعى خوار و ذليل باشد از او در گذشتن كمال مردى و مروت باشد ؟ و اگر هم صبر و حوصله‌يى در گذشتن نداشته باشد باز مردى آنست كه به او مهلت حاضر ساختن سلاح داده تا كه آماده حرب جنگ گردد ، زيرا شرط مردى نيست كشتن