و بيان غلط ايشان را بر تو ظاهر گردانم و بر عالميان هم روشن باشد كه بر جستن و چرخيدن و سماع كردن و دروغ بجاى كرامت گفتن كى از عقل و دانش است ، بلكه در كمال كودكى و حماقت است .
بارى اى موش ! تو آنچه از تذكرهى ايشان شنيدهى بگو بعد از آن آنچه بنده خاطر نشان تو كنم قبول كن !
موش گفت :
اى گربه ! كرامت از مشايخان خراسان بشنو ،
گربه گفت :
بيان كن ! لكن چرا وصف مشايخ ميكنى و نام نمىبرى ؟
موش گفت :
اى گربه نام بردن مصلحت نيست ، توقع دارم كه تو هم نام نگوئى تا نسبت بعضى از بيخردان نباشد ، حالا گوش بده و كرامات بشنو ! :
حكايت
آوردهاند كه در خراسان شيخى بود و مريدى داشت كه نام آن مريد ، مجد الدين بود ، شيخ آن مريد را بسيار بسيار دوست ميداشت و آن مريد هم بكمال صلاح آراسته بود ، روزى از آن مريد شيخ را اغبرى بهم رسيد ، آن روز شيخ در مرتبهى جلال بود و مرتبه جلال را پردهى استيلاى اجلال ، غضبناك گفت :
برو در آب ! يعنى در آب بميرى .
قضا را چنان شد كه شيخ گفته بود ، چرا كه اين مريد با جمعى از اشراف و اكابر خراسان مصاحبت و تردد مينمود ، قضا را شبى بخانهيى رفت كه صاحب آن خانه سلطان آن ملك بود و آن سلطان را پسرى بود جاهل و تند و شديد ،