تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهاء الدين محمد العاملي ( فارسى ) — صفحة 172

مساهمون:

ص١٧٢
به خانه ميآورد . چون شيخ آن سرگين را بديد از روى خجالت بمريدان خود گفت : هر كس كه بنور عشق فروزان است شروع در خوردن كند ميداند كه اين چه لذت دارد ! . پس مريدان هر يك بتقليد يكديگر تعريف ميكردند ، يكى ميگفت : كه بوى مشك بمشام من ميرسد ! ، ديگرى ميگفت : اگر عنبر به اين خوشبوئى بود البته به صد برابر به طلا نميدادند ! ، ديگرى ميگفت : هرگز شكر را به اين چاشنى نديده‌ام ! ، بارى تا آن از سگ كمتران يك سبد سرگين را بخوردند و تعريف كردند شيخ با خود ميگفت كه هر كس از اين بچشد و دل خود را بد نكند باطن او البته صاف گردد و قوت گرسنگى و تشنگى بهم مىرساند ! . اى موش ؟ نميدانم در اين مدت كه در سلك صوفيان بوده‌يى از اين لقمه‌هاى لذيذ خورده‌يى يا نه ؟ ! . و باز حكايت ديگر :

حكايت

آورده‌اند كه روزى مريدى بنزد شيخى از مشايخ آن زمان رفت و گفت : يا شيخ ! زن من حامله است ، ميترسم كه دخترى بياورد ، توقع اينكه دعا كنى كه از بركت انفاس شما ، خداى تعالى پسرى كرامت كند . شيخ گفت : برو چند خربزه بسيار خوب با نان و پنير بياور تا اهل اللّه بخورند و در حق تو دعا كنند ! . آن مرد گفت : به چشم ! .
كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهاء الدين محمد العاملي ( فارسى ) — صفحة 172 | الشيخ البهائي العاملي