كشف و كرامات بر خود بستهاند و مردمرا گمراه ميسازند ، و اگر نه در همهى عمر خود كسى حرف راست از ايشان نشنيده ، اين چه جاى كشف و كرامات است به غير از آنكه خجالت و وسيلهى شكم چرانى چيز ديگر مقصود ندارند و جز فريب مردمان كالانعام عملى لايق نمينمايند .
از آن جمله حكايت ميكنند كه :
حكايت
شيخى با جمعى از مريدان از دهى بيرون آمده بدهى ديگر ميرفت ، در اثناى راه ديد كه مردى از باغ بيرون آمد و سبدى بر سر دارد و ميرود ، شيخ با خود گفت كه در اينجا ميتوان كراماتى ظاهر نمود زيرا كه اكثر مردم اين ده ، رئيس حسين و رئيس عز الدين و خالو قاسم ، نام دارند و اين مرد هم البته يكى از اين اسمها دارد و و سبد او نيز ميوه دارد ، اولى آنست كه اين مرد را صدا زنى و بگوئى كه سبد ميوه را بياورد تا خورده شود و سپس با خود گفت : كه اگر اين كار بوقوع پيوست عجب كراماتى ظاهر گردد و نان تو در ميان مردم نادان اراذل پخته گردد و در اينباب شهرت تمام ميكنى ! .
پس روى بآنمرد نموده گفت :
اى رئيس عز الدين ! رئيس حسين خالو قاسم شهريار !
آن مرد چون اسم رئيس را شنيد جواب داد و رو به عقب نمود ، ديد شيخ با جمعى از مريدان ميرود .
شيخ گفت :
سبد ميوه را بياور تا بخوريم ! .