آنمرد پيش آمد و گفت :
اى شيخ ! مرا عمو عيد ميخوانند و سبد من هم از ميوه نيست ! .
شيخ با خود گفت كه اين دروغ ميگويد اگر اين اسم را نداشت جواب نميداد گويا در دادن ميوه مضايقه دارد يا اينكه مرا بيكرامات تصور مىكند . پس از اين خيال گفت :
اى مرد مرا خبر دادهاند كه آنچه در سبد است نصيب من و مريدان است و و تو به علت ميوه ندادن نام خود را عمو عيد گذاشتهاى و دروغ ميگوئى و انكار ميوه هم ميكنى .
آنمرد قسم ياد كرد كه يا شيخ از شما عجب دارم اگر اين سبد ميوه داشت البته بشما ميدادم .
شيخ گفت :
اى مرد اگر راست ميگوئى سبد را بر زمين بگذار تا ما خود نگاه كنيم ، اگر ميوه نداشته باشد سبد را برداشته برو !
آنمرد نميخواست كه سبد را بر زمين بگذارد زيرا سبب خجالت ميگرديد ، از اينجهت در زمين گذاشتن سبد مضايقه مىنمود .
شيخ ايندفعه خاطر جمع گرديد و گفت :
در رموز و عالم خفاء به من گفتهاند كه اين سبد نصيب من و مريدان من است و تو اى مرد شك در قول ما مكن و سبد را بگذار !
آنمرد لاعلاج شده سبد را بر زمين بگذاشت .
چون شيخ نگاه كرد ديد آن سبد پر از سرگين الاغ است ، زيرا مدتها الاغ در باغ چريده بود و آنمرد سرگينها را جمع نموده در سبد گذارده بود و
كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهاء الدين محمد العاملي ( فارسى ) — صفحة 171
مساهمون: الشيخ البهائي العاملي
ص١٧١