اعتبار ندارد .
اى موش ! آنان كه لاف معرفت خدا ميزنند مثلشان مثل آن روباه است كه حاجى شده بود .
حكايت
روايت ميكنند كه در اردستان روباه بسيار است ، يعنى زياده از ساير بلاد ، نظر به آنكه انار در آن ملك فراوان و روباه در شكستن انار و اتلافش بسيار راغب است . مردم اردستان از خوف و توهم اينكه مبادا روباه رنجيده شود و بباغ رفته انارها را ضايع نمايد به اين سبب ملايمت نموده عزت روباه را ميداشتند ، بدرجهيى كه روزها در خانهها عبور و مرور ميكردند و بهر چه ميرسيدند ميخوردند و كسى را قدرت بدم زدن نبود .
قضا را روزى روباهى از راهى ميگذشت ، صداى مهيبى به گوش روباه رسيد .
بسيار پريشان و مضطرب شد و متوهم گشت . گويا ابريق كهنهيى بگوشهيى افتاده بود و باد به آن ابريق مىخورد و صدا ميداد و روباه از توهم آن حيران ، لهذا بهر طرفى نظاره ميكرد و در حال خود فرو مانده بود چنان كه از حركت باز مانده بود ، قضا را روباه ديگر به او برخورد و در آن وقت باد اندكى كم شده بود و صدا از ابريق نميآمد ، چون نظر كرد و آن روباه را ديد كه حيران و فرو مانده ايستاده و بهر طرف مينگرد ، در اين حال آن روباه مضطرب به آن روباه ديگر گفت كه در اصطرلاب نگاه كردم چنان مينمايد كه در اين چند روز در همين موضع شيرهايى پيدا شوند كه تمام روباهها را سر ميكنند ، بهتر اينست تا من و تو از اين موضع بيرون برويم . دروغ گفتن اين روباه به جهت اين بود كه ميخواست آن روباه نداند كه او از ابريق كهنه ترسيده است و او را همراه خود ببرد كه مبادا در آن حوالى