حكايت
روزى چون ديوانگان گذرم بويرانهيى افتاد ، جغدى ديدم كه در كنگرهى قصر خرابهيى نشسته و در آبادى بر روى خود بسته ، گفتم : از چه روى ويرانه را گزيدهيى و ويرانه را بنقد عمر خود خريدهيى ؟ ، جغد گفت : روزى از روى امتحان بسوئى گذر كردم و بر ساكنان باغ و بستان عبور نمودم ، ديدم كه ساكنان بستان چون عالمان بيعمل در پى صحبت ميباشند و يكى را ديدم كه قد در دعوى برافراشته كه من چنارم ، نار از غيرت چهره برافروخته و گلنارى نشان داده بانك بر وى زد و گفت : تو كه چنارى فى الواقع بگو بارت كو ؟ !
شعر
تو كه در بوستانت نيست بارى * مكن دعوى بى جا كه چنارى
من نارم ، اما نورم ، قرين طورم ، رنگم رنگ نارست و درونم پر از لعل آبدارست .
تا آنكه بيد در جائى بانگ بر وى زد و گفت :
اى نار ! دعوى مكن سر تا پا در خون دل غوطه خوردهيى ! مرا امر شد كه در اين بوستان ، فخر كنم بر دوستان .
ديگر نارنج از جائى بانگ بر بيد زد ، كه تو كيستى كه فخر بر دوستان ميكنى ؟ .
گفت : بيدم .
ناگاه ترنج از جا در آمد و گفت :
شعر
مزن دم در سخن اى مرد بيدم * كه خود در حق خود گفتى كه بيدم