است ، ترسم كه از دست من بيرون رود ، آنگاه پشيمانى سودى ندارد ، پس چون آنكه او با من در مقام حيله است و ميخواهد بچرب زبانى از دست من بيرون رود ، منهم بدليل و تمثال و نظير ، او را فريب داده بحيطهى تصرف در آورم و اگر رام نگردد و ميسر نشود نه او صوفى و نه من طالب علم ، از روى مسائل حجت بر او تمام كنم و او را بگيرم و اگر ممكن نشود از گفتگوى صوفيانه او را اعلام كرده بدست آورم ، پس گربه اول بر خود فروتنى و نصايح قرار داد .
موش گفت :
اى شهريار ! از گفتگوى من در تفكر ماندى ، چرا جواب نميگوئى ؟ .
گربه گفت :
آنچه تو را در دلست ، مرا در خاطر است ، زيرا كه تو از من بد دل شدهيى و سخن مرا نقيض ميدانى و من ترك تعلقات دنيا را كردهام ، بدليل و حديث سيد كائنات كه : ترك الدنيا رأس كل عبادة و حب الدنيا رأس كل خطيئة ترك دنيا سر عبادتست و حب دنيا سر خطاهاست ، از اينجهت است كه بگير آمدم و ميخواهم كه لاقيدى و گوشهنشينى برگزينم تا وقت درآيد كه در ترك تعلقات دنيا ، لذتها يابم ، و گفتهاند :
شعر
بيا و ترك تعلق كن و بعيش گراى * كه كاف ترك تعلق ، كليد هر گنجست
اى موش ! دنيا محل فناست ، اهل دنيا نادان و غافل و بى خبر ؟ چنان مردمان جاهل بىزاد و راحله و بىرفيق در بيابان پر خار و عميق از عالم بيخودى ، در