اى شهريار ! قضا را در آنوقت بجا آوردن از فرط بنده نوازى و كمال كار سازى مىباشد ، نشنيدهيى كه گفتهاند ؟ :
چه نقصان كز پريشانى ز باغى * ببوى گل به بالا بر دماغى
اى شهريار ! اگر در اينوقت اين فقير دور از خانمان را مرخص بسازى ، سخاوت از اين بهتر چه باشد ؟ و اگر اينهمه مرا آزار نرسانى و بر بيچارگى من رحم كنى و از من در گذرى ، مروت از اين بهتر چه باشد ؟ و اى شهريار ! اگر فكرى كنى كه اين موش بيچاره از سفرهى من نانى نخورده و از كوزهى من آبى ننوشيده و بدين جهت ضرر از من دفع كنى و بدين معنى دست از من بردارى ، ديگر از اين انصاف بيشتر نمياشد ، و شما دانستهيى كه دنيا دار مكافاتست و هر كسى كه ستم و بيمروتى در حق بيچارهيى كند ، عاقبت خود در چنگال بيمروتى گرفتار مىشود و ديگر هر قدر عجز و التماس كند درگير نشود .
شعر
خدائى كه بالا و پست آفريد * زبر دست و هم زير دست آفريد
ديگر ، اى شهريار مناسب حال من و شما ، شيخ سعدى در گلستان گفته است :
شعر
گربه شير است در گرفتن موش * ليك موش است در مصاف پلنگ
امروز مرا مىبينى كه در دست تو گرفتارم و تو نمىبينى و در خاطر نميآورى روزى را كه خود گرفتار باشى و چون من هر چند عجز كنى در نگيرد ، بترس از روزى كه بروباهى برخورى كه با تو شيرى كند و تو در چنگال او چون من عاجز و بيچاره باشى !
گربه اينها را ميشنيد و با خود ميگفت كه اگر تندى كنم از راه دانش دور