خون گرديد و گفت : « او را دستگير كرده و نزد من بياوريد » جلّادان از هر سو به طرف عبد اللَّه شتافتند تا او را دستگير كنند ، در اين ميان اشراف طايفهء ازد ( كه او از آن طايفه بود ) از پسر عموهايش برخاستند و او را از دست مأموران نجات دادند و از در مسجد خارج نموده و به خانهاش رساندند .
ابن زياد به جلّادانش چنين فرمان داد : « برويد و اين كور طايفهء ازد را كه خداوند قلبش را نيز همچون چشمش كور كرده دستگير كرده و نزد من بياوريد . » جلّادان به سوى خانه عبد اللَّه حركت كردند ، اين خبر به طايفهء ازد رسيدند ، آنها با عدهاى از قبايل يمن اجتماع كردند تا از دستگيرى بزرگشان عبد اللَّه جلوگيرى نمايند .
وقتى كه ابن زياد از ماجرا با خبر شد ، قبيلههاى مضر را احضار كرد ، و محمّد بن اشعث را همراه آنها براى جنگ با قوم ازد فرستاد .
طرفداران ابن زياد با طايفهء ازد جنگ سختى كردند ، به طورى كه جماعتى از عرب در اين ميان كشته شدند ، سرانجام طرفداران ابن زياد خود را به خانهء عبد اللَّه بن عفيف رساندند ، در خانهء او را شكستند و به خانهء او هجوم بردند .
عبد اللَّه ، دخترش را صدا زد ، و گفت : « دشمنان از راهى كه بيم داشتى آمدند ، با تو كارى ندارند ، شمشير مرا بياور . » دختر عبد اللَّه شمشير پدر را آورد و به پدر داد ، عبد اللَّه شمشير مىكشيد و از خود دفاع مىكرد و در اين هنگام چنين رجز مىخواند :
انا بن ذى الفضل عفيف الطّاهر * عفيف شيخى و ابن امّ عامر
كم دارع من جمعكم و حاسر * و بطل جدّلته مغاور