« من فرزند عفيف ، صاحب فضل و پاك سرشت هستم ، پدرم عفيف است كه مادر او « امّ عامر » مىباشد .
چه بسيار زرهپوشان و سر برهنگان چابك و قهرمان از شما را بر زمين افكندهام . » دختر عبد اللَّه مىگفت : « اى پدر ! كاش مرد بودم و در پيش روى تو با اين قوم گنهكار و قاتل عترت پاك پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم مىجنگيدم . » دشمنان از هر سو عبد اللَّه را محاصره نمودند ، عبد اللَّه شجاعانه از خود دفاع مىكرد ، به طورى كه هيچ كس نمىتوانست بر او چيره شود ، دشمن از هر سو كه به طرف عبد اللَّه مىآمد ، دختر عبد اللَّه مىگفت : پدر ، از فلان جهت آمدند ، به اين ترتيب درگيرى ادامه يافت تا اينكه دشمنان زياد شدند و عبد اللَّه را محاصره كردند .
دخترش فرياد مىزد : « آه ذليل شدم ، بر پدرم چيره شدند ، او ياورى ندارد تا او را كمك كند . » عبد اللَّه شمشيرش را به دور خود گردش مىداد ، و چنين رجز مىخواند :
اقسم لو يفسح لى عن بصرى * ضاق عليكم موردى و مصدرى
« سوگند به جانم اگر چشمانم بينا بودند ، شما در ورود و خروجتان در بن بست سخت قرار مىگرفتيد . » جنگ همچنان ادامه يافت تا اينكه عبد اللَّه را دستگير كرده و سپس او را نزد ابن زياد بردند ، وقتى كه ابن زياد او را ديد گفت : « حمد و سپاس خداوندى را كه تو را رسوا ساخت . » عبد اللَّه گفت : اى دشمن خدا ، براى چه خداوند مرا رسوا نمود ؟
و اللَّه لو يفسح لى عن بصرى * ضاق عليك موردى و مصدرى
« سوگند به خدا اگر ديدگانم بينا بودند ، عرصه را در ورود و خروج