ابن زياد گفت : آيا تو جرأت پاسخگويى به گفتار مرا دارى ؟ ! سپس به مأموران جلّادش رو كرد و گفت : « اين را ببريد و گردنش را بزنيد . » در اين هنگام حضرت زينب عليها السلام خود را سپر امام سجّاد عليه السّلام قرار داد و خطاب به ابن زياد ، فرياد زد : « اى پسر زياد ! آن همه از خون ما ريختى براى تو بس است اگر قصد كشتن او را دارى مرا نيز با او بكش . » [ ابن زياد در اين هنگام از كشتن امام سجّاد عليه السّلام صرف نظر كرد و گفت : « رهايش كنيد ، به گمانم همان بيمارى و رنجورى او را بكشد . » ] در اين هنگام امام سجّاد عليه السّلام به زينب عليها السلام رو كرد و فرمود : « عمّه جان آرام باش تا من با او سخن بگويم . » سپس به ابن زياد رو كرد و فرمود :
ا بالقتل تهدّدنى يا بن زياد ، اما علمت انّ القتل لنا عادة و كرامتنا الشّهادة
، اى پسر زياد ! آيا مرا از مرگ مىترسانى ، مگر نمىدانى كه كشته شدن براى ما يك كار عادى است ، و شهادت مايهء سربلندى ما مىباشد .
آنگاه ابن زياد دستور داد ، امام سجّاد عليه السّلام و همراهانش را به خانهاى كه در كنار مسجد اعظم كوفه بود بردند و در آنجا زندانى نمودند .
زينب عليها السلام [ براى اينكه مبادا بانوانى به ملاقات آنها بيايند و همين ملاقات موجب يك نوع شماتت و تحقير خاندان عصمت گردد ] فرمود : « هيچ زن عرب نژاد حقّ ملاقات با ما را ندارد ، جز كنيزان كه آنها نيز مانند ما اسيرى ديدهاند . »
گرداندن سر امام حسين عليه السّلام در كوچههاى كوفه
سپس عبيد اللَّه بن زياد فرمان داد تا سر مقدّس حسين عليه السّلام را در