هاله بر گرد مه آيد اى عجب كان مشكموى * هالهء مشكين بگرد آفتاب انداخته
روزه چشم پر ز نازش راز مستى دوخته * ذكر حق لعل لبش را از عتاب انداخته
گفتم اى شيرين زبان بگشاى بامى روزه را * كت همى بينم رياضت در عذاب انداخته
با گلاب مى خمار روزه بيرون كن ز سر * چند بينم عارضت بر گل گلاب انداخته
گفت : اگر امروز من فرمان حق را نگروم * حق تعالى داورى را در حساب انداخته
گفتم : اهلا ، شادمان زى كاين حساب اندر حساب * حضرت داور به دست بو تراب 139 انداخته
بو تراب است آنكه رشك خاك پايش چرخ را * در غم يا ليتنى كنتُ تراب 140 انداخته
نقش يمحو اللّه و يثبت مايشا 141 را خامهاش * بر كف من عنده علم الكتاب انداخته
او چو خورشيد است و ما سيارگان بر گرد وى * طرح اين سيارگان را آفتاب انداخته
لا جرم زى مركز اين اجرام را لا ينقطع * گرم تك در اندفاع و انجذاب 142 انداخته
درگه وى آفتابستى و ديگر اختران * همچو حربا رخ بر اين و الا جناب انداخته