تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مناقب علوى در شعر فارسى ( فارسى ) — صفحة 61

مساهمون:

ص٦١
هر روز مىنهد به زمين روى تابناك * گويا به بوى عاطفت داور آفتاب
جوياى كوى كيست كه در طى اين بروج * هر روز مىرود به ره ديگر آفتاب
تا ره برد به خاك دَرِ شحنِهء نجف * گردد در آسمان ز پى رهبر آفتاب
زين گونه بر سپهر برآمد از اينكه داشت * بر جبهه داغ بندگى حيدر آفتاب
بس تفته است و سوخته چندان عجب مدار * افتد اگر به پاى شه كوثر آفتاب
آن سرورى كه بهر نمازش ز باختر * آورد باز معجز پيغمبر آفتاب 96
آن صفدرى كه كسب ظفر تا كند ازو ، * شايد به مَهچهء علمش پيكر آفتاب
لرزد به خود هنوز برين قلعهء بلند * ز آندم كه كَنْد شاه در از خيبر ، آفتاب
اى موكب جلال تو بر چرخ گرم سير * در آن ميانه از همه واپس‌تر آفتاب
هم نوح و هم سفينه توئى در ولاى تو * در بحر آبگون فكند مِعْبَر آفتاب
ماند از براى پاس ادب حضرت تو را * در زينهء چهارم اين منبر آفتاب 97
جز مدحت جلال تو حرف دگر نيافت * گرديد پاى تا سر اين دفتر آفتاب
تو آفتاب دينى و اصحاب چون نجوم * نور ستاره را چه كند كس در آفتاب
رأى تو گر سپاه كشد بر فلك شود * هر ذرّه‌ات ز گرد ره لشگر آفتاب
در سايهء لواى تو شايد كه جا كند * خواهد پناه اگر به صف محشر آفتاب
رأيت اگر سكون فلك اقتضا كند * بر زورق سپهر شود لنگر آفتاب
در روضهء تو عود بر آتش مگر نهد * چون خادمان نهاده به سر مجمر آفتاب
اى آمده به خدمت تو همچو بندگان * گاهى ز باختر گهى از خاور آفتاب 98
يكذرّه التفات تو كافى بود مرا * اى بندگان جاه ترا كمتر آفتاب
در هر دو عالمم به نوائى رسان ز لطف * بر نيك و بد چو هست ضيا گستر آفتاب
تا انقضاى گردش اين چرخ نيل فام * در صبح احمر آيد و شام اصفر آفتاب
روى عدوت زرد و رخ دوستان تو * سرخ از فرح چنانچه به صبح اندر آفتاب
مناقب علوى در شعر فارسى ( فارسى ) — صفحة 61 | احمد احمدى بيرجندى