گناه و باطل درهم پيچيد .
( 1 )
عبد الملك بن مروان
خلافت اسلامى كه در حقيقت سايهء خدا در روى زمين است به دست جبّارى مستبد از ستمپيشگان بنى اميّه يعنى عبد الملك بن مروان افتاد كه در زمان حيات پدرش با وى بيعت شده بود ، و پس از آن كه پدرش به هلاكت رسيد در دمشق و مصر دوباره با او بيعت كردند . « 1 » راويان اخبار مىگويند : عبد الملك پيش از آن كه عهدهدار خلافت شود ، اظهار پارسايى و عبادت مىكرد و اين كار را به خاطر فريفتن مردم و زمينهسازى براى حكومت خويش مىكرد ، همين كه مژدهء رسيدن به سلطنت را به او دادند ، قرآن كريم دستش بود ، آن را بست و گفت : اين آخرين ديدار من و تو بود ، و يا اين كه گفت : اينك وقت جدايى من و توست . « 2 » و در اين گفتارش صادق بود ، زيرا كه او از همان لحظهء اوّل حكومت خويش با كتاب خدا و احكام اسلام فاصله گرفت و با سياست شومى به ادارهء مسلمين پرداخت و گرگان بشرى را بر ايشان مسلّط كرد و آنان ظلم و جور و ترس را در همه جا گستردند .
براستى كه عبد الملك طاغوتى جبّار بود و به تعبير منصور دوانيقى هيچ باكى نداشت كه چه مىكند . « 3 » و او خود مىگفت : پس از رسيدن من به اين مقام ، كسى مرا به تقواى الهى امر نكرد مگر آن كه گردنش را زدم . « 4 » و به اين سخن او گوش فرا دهيد كه مىگويد : من جز با شمشير مشكل اين امّت را حل نمىكنم ، تا وقتى كه جريان امور شما به دلخواه من استوار شود . « 5 » ملاحظه مىفرماييد كه با
هامش
( 1 - 2 ) تاريخ ابن كثير : 8 / 260 .
( 3 ) النّزاع و التّخاصم ، مقريزى : ص 8 .
( 4 ) تاريخ الخلفاء سيوطى : ص 219 .
( 5 ) الذّهب المسبوك مقريزى : ص 29 .