شكوه ، به مواضع ناخوش درآورد بگونهاى كه هيچ جاى بازگشتى برايشان نبود .
و چون ديد كه راه نجات و رستگارى نيست و مرگ او را دريافته و از آن هيچ بركنارى و گريزى نيست .
در پهنهء غم و اندوه در افتاد ليكن چه سود كه از آن همه ندامت فايدهاى نبرد جز آن كه گناهان كبيرهاش او را به گريه و زارى مبتلا كرد .
إذ بكى على ما سلف من خطاياه ، و تحسر على ما خلف من دنياه ، و استغفر حتى لا ينفعه الاستغفار ، و لا ينجيه الاعتذار عند هول المنية ، و نزول البلية .
احاطت به أحزانه و همومه * و ابلس لما اعجزته المقادر
فليس له من كربة الموت فارج * و ليس له مما يحاذر ناصر
و قد جشأت خوف المنية نفسه * ترددها منه اللها و الحناجر
هنالك خف عواده ، و اسلمه أهله و عواده ، و ارتفعت البرية بالعويل ، و قد أيسوا من العليل ، فغمضوا بايديهم عينيه ، و مدوا عند خروج روحه رجليه ، و تخلى عنه الصديق ، و الصاحب الشقيق .
( 1 ) آنگاه بر گناهانى كه از او سر زده است گريه كند و بر آنچه از دنياى خود به جا مىگذارد حسرت و اندوه خورد و استغفار كند اما استغفار سودى ندهد و به هنگام ترس از هيبت مرگ و نزول بلا عذرخواهى او را نجات نبخشد .
غم و اندوه فراوان او را احاطه كرده و او از اين كه مقدراتش از پا در آورده ، متحيّر و درمانده است و هيچ چيز او را از غم و اندوه مرگ رهايى ندهد و از آنچه برحذر است هيچ يار و ياورى او را نباشد همانا ترس و بيم