تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روضة الصفويه ( فارسى ) — صفحة 890

مساهمون:

ص٨٩٠
چون در آن وقت هنوز امرى از موراو مردود صادر نگرديده بود كه از آن عناد و شقاق استنباط توان نمود بلكه در دولتخواهى و يك‌جهتى خود را چنان وامىنمود كه ديگرى از دولت‌خواهان و بندگان را آن مرتبه نبوده باشد و آن بدگوهر خسيس از بدسيرتى در زمان آن تقرّب كه هيچ‌يك از غلامان خاصّه را ميسّر نبود با پادشاه زمان و ولىنعمت دل دگرگون داشته از سخنانى كه در معرض پادشاه با كرّ و فرّ نسبت به طهمورث و سياست گرجيان بر زبان معجز بيان مىگذرانيده‌اند بر خاطر شآمت‌مآثرش گران مىآمده عناد و مخالفت در باطن نهان مىداشته ، چنانچه شيوهء منافقان است در ظاهر خود را از جمله يك‌جهتان مىشمرده بلكه انتهاز فرصتى مىجسته كه نكايت و اذيّتى كه به ذات اشرف كه چشم روزگار مبيناد برساند ، لمسوّد :
اى دل ز پى حريف گمراه مرو * بر چرخ برين به رشتهء آه مرو
بر ظاهر خلق تا نگردى سفته « 1 » * از لابهء هر خسيس از راه مرو
در آن وقت آن مدبر متهوّر چون ملاحظه نمود كه پادشاه خصم‌افگن قرچغاى خان را با آن سپاهى مستعد به استيصال گراجيه نامزد فرمود [ 491 الف ] دود اندوه به دماغ نفاقش تصاعد نموده از طريق خدعه و فريب در مقام دفع آن سپاه منجلاب خاطر متقاعد گردانيد و چنان بر خاطر كفران مآثر قرار داد كه در آن نهضت قرچغاى خان مرافق گردد و در دفع وى آنچه وقت تقاضا كند به عمل آورد . پس از اين انديشه از پادشاه مرتضوى انتساب التماس نمود كه در آن يورش با قرچغاى خان مرافق باشد و خدمات پسنديده به عمل آورد ، بلكه طهمورث خان را به هر نوع كه داند از راه عنف يا لطف به بندگى پادشاه جهان راغب گرداند و در مقام دولتخواهى اظهار نمود كه : « بر مداخل و مخارج آن سرزمين و احوال متوطّنان و قلاع حصين آن ولايت اطّلاع تمام حاصل است نوعى مىنمايم كه گلستان خاطر همايون از خار وجود طهمورث پرداخته گردد » . و در مقام فريب آن مقدار سخنان دلپذير تقرير نمود كه پادشاه جهاندار با آن فطنت و ذكاوت سخنان فريبندهء وى را حمل بر صدق نمود و بر قرچغاى خان سفارش فرمود كه بىحضور و تدبير وى امرى به انجام مقرون ندارد . در اين باب مبالغهء بسيار فرموده رخصت عزيمت ارزانى داشت و قرچغاى خان در شهور ثلاث و ثلثين و الف « 2 » [ 1033 / 1623 ] به جانب گرجستان طىّ طريق سپردن گرفت . مورا و مردود چون ملاحظه نمود كه تير تدبيرش بر هدف تزوير آمد در تضاعف
هامش
( 1 ) - ف : سفيه . ( 2 ) - د : اثنى و عشرين و الف .
روضة الصفويه ( فارسى ) — صفحة 890 | ميرزا بيگ جنابدى