آذربايجان به تو مىتوانم ديد و تو يك فرزند مرا نمىتوانى ديد ؟ » ملك اشرف در جواب مىگفت كه : « از توقيف مخدومزاده قصد آن است كه اكثر اوقات به صحبت شريفش مستسعد گشته به فوايد دارين مستفيد گرديم . » شيخ مكرّرا اطلاق فرزند را طلبيده ، پس عصا بر ديوار زد چنانچه از سقف تا قاعد شكافته شد . ملك اشرف در لرزه افتاده سر در قدم شيخ نهاد و زبان به اعتذار برگشاد . شيخ مىگفت : « راست مىگويى ؟ » و او مىگفت : « بلى » آنگاه شيخ به همان عصا اشاره نمود ، ديوار به حال اوّل معاودت نمود و در اثناى مراجعت فرمود : « اگر فرزند مرا رها كردى فبها « 1 » و إلّا من دانم كه چه بايد كرد » .
على الصباح بينندهء خواب را از اين واقعه هراسى عظيم برو واقع شده شيخ صدر الدّين را در خلوتى طلبيده زبان به معذرت بگشود و آن حضرت را رخصت معاودت به اردبيل داده انواع تلطّف فرمود . چون نوبتى ديگر آن شمع شبستان هدايت را توفيق زيادت والد ماجد خويش دست داد به طريق استمرار به ارشاد خلايق و ترتيب و زينت بقعهء عليهء پدر بزرگوار خود پرداخت .
بعد از انقضاى مدّتى از اين واقعه ، مرتبهاى ديگر نكباى حسد نايرهء جهالت در باطن ملك اشرف [ 15 الف ] مشتعل گردانيد و ملازمى را مسمّى به ارغون شاه به طلب آن حضرت فرستاد . قبل از وصول ارغون شاه ، پرتو اين خبر بر پيشگاه ضمير منير آن بدر منير تافته روضهء منوّرهء پدر را وداع فرموده به طرف گيلان عنان عزيمت معطوف داشت . ملك اشرف از استماع توجّه آن حضرت مضطرب گشته دغدغهء بسيار به خاطر راه داد و مكاتيب نيازمندانه ، از روى تزوير ، مصحوب مردم اخلاص پيشه نزد آن جناب ارسال داشت .
خلاصهء مضمون آنكه « آن خدّام عالىمقام به وطن مألوف مراجعت فرموده ، متوطّنان اين ديار را زياده از بركت ذات ميمنت صفات محروم نگذارند و خاطر من جميع الوجوه از جانب اين مخلص صادق جمع داشته انديشه به خاطر راه ندهند كه من بعد در طريقهء خدمتكارى ، نوعى سلوك خواهيم نمود كه مقرون به رضاى ملازمان بوده باشد و امرى كه مقتضى تمشيت حال و سبب تفرقهء احوال باشد نسبت به ملازمان به ظهور « 2 » نخواهد آمد » .
ليكن چون بر شيخ صدر الدّين ظاهر بود كه اقوال وى اعتماد را نشايد ، به
هامش
( 1 ) ف : خوب .
( 2 ) ف : نسبت به ظهور : حذف .