تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روضة الصفويه ( فارسى ) — صفحة 84

مساهمون:

ص٨٤
منتظم گردانيد ، بعد از انقضاى عقد برخاسته « 1 » باز بنشست . حضّار از قيام و قعود او تعجّب نموده از سبب آن استفسار نمودند . شيخ فرمود كه : « تعظيم من جهت فرزنديست كه صفى را از فاطمه تولّد خواهد نمود . » چون شيخ صدر الدّين موسى از نور وجود ، عالم را اضائت بخشيد ، شيخ صفى فرمودند : آن يگانه ، كه شيخ زاهد در مقام عقد از پى تعظيم وى قيام نمود ، همين است . هم در كتاب مذكور مسطور است كه در ولايت اردبيل دو قريه است كه يكى را نام تول و ديگرى را آلاروق گويند . در قديم الايّام ميانهء آن دو قريه پيوسته ابواب نزاع مفتوح بوده تا زمان شيخ صفى كه از فيض غمايم نصايح آن بزرگوار نايرهء عنادى كه بين الطرفين در هيجان بود منطفى گشته بعد اليوم بر آن اقدام نمىنمودند . چون آن قدوهء اهل سلوك به جوار رحمت ايزدى و اصل گرديد نوبتى ديگر ميان آن دو قريه مواد نزاع در هيجان آمد . اهل تول يعقوب نامى را رأس و رئيس خويش دانسته به عزم جنگ و جدال متوجّه اهل آلاروق شدند . مردم آلاروق چون از خود مكنت مقاومت مسلوب ديدند در همان قريه تحصّن جسته در محافظت عيال و اموال خود به قدر ميسور كوشيدند . در ايّام محاصره ، پيره‌زكريا كه از زمرهء خلفاى شيخ صفى بود در حالت [ 14 الف ] نوم مشاهده نمود كه آن حضرت مىافزود كه : « صدر الدّين « 2 » را بگوى كه دو مرد ريش سفيد نزد توليان ارسال دارد و نايرهء نزاع ايشان را به زلال نصايح متقاعد « 3 » گرداند و إلّا كه از نصيحت متنبّه نشوند من دانم كه به ايشان چه نوع سلوك نمايم . » پيره‌زكريا در حالت انتباه به خدمت شيخ صدر الدّين شتافت تا از آن واقعه آن جناب را آگاه گرداند . شيخ صدر الدّين قبل از تقرير واقعه فرمودند كه : « به پيره‌احمد باقلانى و حاجى نجيب بزّاز كه هر دو به سمت صلاح و سداد آراسته‌اند نزد توليان رفته از مقابلهء آلارقيان ايشان را بازآورد و إلّا كار ايشان به حضرت شيخ صفى حواله دارد » . آن هر دو مصلح چون حسب الارشاد شيخ نزد اهل تول رفتند و به آنچه مأمور بودند به عمل آوردند فايده‌اى بر آن مترتّب نگرديد و همچنان ابواب جدال مفتوح داشته مواعظ ايشان را كان لم يكن انگاشتند . امّا اهل آلاروق چون از مصالحه مأيوس گرديدند كمر جدّ و اجتهاد بر ميان بسته توكّل بر كرم‌دهندهء
هامش
( 1 ) در متن : برخواسته . ( 2 ) م : صفى الدين . ( 3 ) ف : متصاعد .
روضة الصفويه ( فارسى ) — صفحة 84 | ميرزا بيگ جنابدى