ملاطفت و احسان و بذل نمودن خزاين و اموال در عهدهء متصدّى اين امور .
و بسيارى از اين امور سفسطهآميز تقرير نموده خويش را اسكندر [ 287 ب ] و خدمت افادت پناهى را ارسطو گمان مىبرد . ميرزاى مخدوم شريفى بعد از استماع اين مقالات متأمّل گشته از جدّ و اجتهاد پادشاه زمان متفرّس به همّت عالىاش گشته گاهى عارضهء سودا و ماليخوليا گمان مىبرد . از وى منقول است كه قتل شاهزادگان نيز مبنايش بر اين فكر و انديشه بوده . پس از آن معروض داشت كه « در زمان اسكندر و امير تيمور كورگان در ميان اهل عالم مخالفت مذهبى موجود نبوده و در اين زمان مذهب حقّ ائمّهء اثنىعشريه ، صلوات اللّه الملك الاكبر ، مذهب اكثرى از اهل ايران است و آباء اجداد عظام شما به اعلان و ترويج آن موفّق گشتهاند و اكثر عالميان بر مذهب اهل سنّت و جماعت مفطورند و بر اعتقاد مذموم خود راسخ و غالى ؛ به نوعى كه به قتل رضا مىدهند و به تغيير مذهب راضى نمىشوند . و چون پادشاه جهان مباشر جهانگيرى گردند ، جمهور عالم اجتهاد همايون را حمل بر ترفيع مذهب ائمهء اثنى عشر نموده ذكور و اناث عالميان تا جان در بدن دارند بواسطهء تعصّب مذهب كوشش خواهند نمود و اين مطلب عظمى از پيش نخواهد رفت . بالجمله جريان اين كار به اختيار اين دو مطلب متمشى مىگردد كه آن قتل عالميان است يا تغيير مذهب . هر كدام مختار پادشاه جهان است هرآينه صواب آن است كه پادشاه گيتىستان اين مقدّمات را به سمع همايون جاى داده به ميزان انديشه بسنجد و از سر استكشاف يكى از اين دو كار به عمل آورد . »
مير ديگر بار متكلّم گشته فرمود كه « قتل عالميان ممكن نيست و مذهب امراى است قلبى . مىشايد كه پادشاه ديندار مذهب حقّ ائمّهء اطهار در دل نهان داشته به اعلان شعار مذهب اهل سنّت و جماعت امر نمايد و بعد از حصول كه اقتدار و استظهار سلطنت متضاعف گشته به نوعى كه وقت اقتضا كند باز در ترويج دين مبين كوشيده [ 288 الف ] رايت ولاى ائمّهء اطهار به ذروهء فلك دوّار رساند ؛ چه ، هرگاه خبر تغيير مذهب در ممالك انتشار يابد قلوب اهل جهان مايل به محبّت و و داد خسرو با عدل و داد گشته در مخالفت ستيز نخواهند ورزيد ، و اگر شرذمهء قليلى بنا بر حفظ فرماندهى و خواهش ملك ذاتى به مخالفت برخيزند دفع ايشان به اسهل وجهى تيسير مىپذيرد و مطلب پادشاه جهانگير به اسهل وجوه تيسيرپذير خواهد بود . »
پادشاه جهان را اين انديشهء باطل موافق طبع اشرف افتاده به مضمون آنكه :
اى كه چون ديو در دلهاى كج * مىرود چون كفش كج در پاى كج