عبيدى مضمار جنگ را از آتش قتال اشتعال مىداد ، دليران خوارزمى از آب تيغ آتشبار انطفاى نواير اجتهاد ايشان داده ، بسيارى از مبارزان معركهء داروگير قتيل و دستگير مىنمودند .
چون مدّتى حال بدين منوال گذشت ضعف تمام به سپاه اوزبك راه يافته بالاخره بر عبيد خان ظاهر گرديد كه بجز عدم عرض و ناموس و وجود حيف و افسوس ، امرى بر اصرار محاربه مترتّب نمىگردد . بالضّروره طبل كوچ گرفته كوچ بر كوچ متوجّه بخارا گرديد و هنوز از رنج يورش خوارزم در بخارا آسوده نگشته ، بيت :
نمد زين ز آب عرق تر هنوز * عرقناك اسبان لاغر هنوز
به دستور سابق خيال يورش خراسان و تاراج اموال مسلمانان بر باطنش سر زده از حديث نبوى ، صلّى اللّه عليه و آله « لا يلدغ المؤمن من حجر واحد مرّتين » متنبّه نگرديد و اين انديشهء معصيت پيشه در خاطرش رسوخ يافته جشنى ترتيب داده و بعد از انعقاد جشن ما فى الضمير خويش بر سرداران سپاه و مقرّبان دولتخواه در ميان آورده ، صيت ويرانى ممالك و آبادانى مهالك در اطراف و حدود ماوراءالنهر منتشر گردانيد . دانايان اصابت كيش در دل انكار اين داعيه نموده به لا و نعم متكلّم نگرديدند و نادانان كوتهانديش تحسين اين مقدّمه نموده مرغبات [ ى ] بر آن افزودند .
در تضاعف تهيّهء اسباب اين يورش و تحصيل وسايل اين كوشش قهّار شديد الانتقام و واهب بخشندهء خواص و عام ، امراض مهلكه بر مزاج عديم الابتهاج عبيد خان مستولى گردانيده تن بر بستر ناتوانى نهاد و ساعت به ساعت مرض اشتداد يافته اميد نجات [ 219 ب ] در عقبهء نيستى افتاد . اطبّاى مسيحا دم و حكماى جالينوس شيم در علاج وى غايت اجتهاد به عمل آوردند . اغذيهء لطيفه و ادويهء مناسبه مفيد نمىآمد . در اين حال سرداران سپاه و امراى كارآگاه را طلبيده در تكميل اسباب توجّه به جانب خراسان مبالغه فرمود ؛ چه ، هواى هرات را ممدّ حيات خود مىپنداشت و از قرب وصول اجل و تقدير ملك لميزل انديشه به خاطر راه نمىداد ، تا در ايّام شهور سنهء ستّ و اربعين و تسعمائه [ 946 ه / 1539 م ] دست تصرّف والى روح از مملكت بدنش كوتاه گرديده فارس مضمار اضرار عنان توجه به صوب ديار عدم تاخت و شاهد سرور نقاب از چهرهء خورشيد مثال برداشت .
بعد از وقوع اين واقعه ، مسرعى قمر سرعت ، شتاب از برق و باد عاريت نموده به سمت بلدهء هرات نهضت فرمود و در آن وصول نزد شاهزادهء عالىمكان و نوّاب محمّد خان ، واقعهء ناگزير وى تقرير نموده ، در اين بشارت مژدگانى طلب داشت و بر صدق سخن خويش درمى چند مسكوك به سكّهء عبد اللطيف خان كه بعد از فوت