ساحت مضمار صدور برافراختند ، زمانهء نوبه اين ترانه در بزم پادشاهانه به نواى دلگشاى تهنيت زنگ غم از آيينهء خاطرها مىزدود ، نظم :
جدّت ورق زمانه از ظلم بشست * عدل پدرت شكستها كرد درست
اى بر قد تو قباى شاهى شد چُست * هان تا چه كنى ، كه نوبت دولت تست
آنگاه آن دو امير پادشاهنشان به اتّفاق تعهّد امر وكالت نموده از عقبهء صاين موكب جهاننورد را كوچ داده به ييلاق سهند نقل نمودند و در آن مقام نزه به تعيين ارباب مناصب پرداخته دست بسيارى از عملهء ظلمه كه در آخر زمان پادشاه مبرور ظلم به افراط از ايشان به مظلومان زيردست به وقوع آمده و به جنايت و به تزوير بسيارى از اموال ديوانى تصرّف نموده ، از دخل در امور جهانبانى و مهام سلطانى كوتاه گردانيدند . از آن جمله نقش وجود خواجه جلال الدّين محمّد تبريزى را ، كه بعد از قتل ميرزا شاه حسين متكفّل امر وزارت گشته بود ، و خواجه ادهم منشى ، كه در زمان پادشاه مرحوم احكام مزوّر و خيانت بسيارى از وى به عمل آمده بود ، از صفحهء زندگانى محو فرمودند و امر وزارت بر نقاوهء آل عبا قاضى جهان حسينى سيفى قزوينى قرار دادند و حسب الصلاح اعيان حضرت امير قوام الدّين حسين نقيب اصفهانى در منصب صدارت مير جمال الدّين محمّد استرابادى شريك و سهيم گرديد . از اجتماع اين ذوات مستجمع الصفات ؛ يعنى وزير و صدر ، اركان ملك و ملّت متانت پذيرفته بساط معدلت و نصفت در اقطار آفاق سمت انبساط يافت و عالميان در ظلّ جناح عاطفت و احسان مرفه الحال آسوده جمله به دعاى دولت ابدى و اشغال روزگار مشغول گرديدند .
چون تعيين ارباب مناصب قرار گرفت رايات جلال به نيّت قشلاق [ 155 ب ] متوجّه دار السّلطنهء تبريز گرديد و آن زمستان بر وفق مدعا به عيش و كامرانى به انتها رسانيدند . در وقت اعتدال بهار و زمان استوارى ليل و نهار ، كه سپهدار ناميه ساحت دشت و كوهسار از لشكر نباتى سراسر بياراست و نسيم نوروزى رايت با استقامت سرو را از پرچم زبرجدى بپيراست و خسرو گل با هزاران تجمّل خيام شكوفه بر وادى و كوهسار نصب فرموده جنود رياحين و ازهار اسباب نبرد از سنان لاله و پيكان غنچه و خدنگ نرگس و خنجر بيد در معرض