مظفّرلوا دارايى سارى و بعضى [ 100 الف ] از توابع مازندران به آقا رستم روزافزون متعلّق بود و به هنگام دولت اقبال بىزوال پادشاه فريدونفال بنا بر غرور و ادبار كما ينبغى طريق اطاعت و فرمانبرى نمىپيمود و پيش از وقوع فتح خراسان نوبتى بر زبان خساست بيانش گذشته بود كه : « دست من است و دامان محمّد خان شيبانى » و اين كلمهء واهى روزى مذكور ساحت حضور ظلّ اللّهى گشته ، بنابراين به هنگامى كه شيبك خان در نواحى مرو به صرصر غضب قيامت لهب خرمن حيات و فرمانروايى به باد فنا داده ساكن ولايت عدم گرديد ، بر حسب فرمان قضا جريان درويش محمّد يساول ، كه در سلك ملازمان سيف الانامى خواجه مظفّر بتكچى منتظم مىبود ، يك دست او را به سارى برده در كنار آقا رستم روزافزون افكند و تقرير نمود كه : « اگر دست شما بر دامن محمّد خان نرسيد اينك دست محمّد خان در دامن شماست . » ( 79 ) والى سارى را از مشاهدهء اين حالت رعب و هراس بىقياس بر ضمير قصير استيلا يافته از انتقام پادشاه گردون غلام در نهايت استشعار « 1 » انديشهمند گرديد و از تصوير اشتعال نيران غضب اثير لهب مخموم گرديده اعراض نفسانى و ساير اسباب ناتوانى دست طبيعت وى را از تصرّف ترتيب بدن كوتاه گردانيد . پس از انقضاى چند روز عالم فانى را بدرود كرده اثر مخالفت پادشاه گردون مرتبت به وى عايد گرديد ،
اساس دولتش محكم فتاد اى خصم گو با دل * چه بيهوده خَلى از نوك مژگان سدّ اسكندر
از آن محكمتر است اين بارهء گردون كز انديشه * شود نمرود را از زور بال كركسان « 2 » معبر
وزان بالاتر آيد آتش سوزنده كز پستى * نشيند بر دلش گرد ملال از نشر خاكستر
اين خبر وقتى كه رايات جاه و جلال در خراسان به ذروهء كيوان برافراشته بود مسموع ايستادگان درگاه خلايق پناه گرديد . امر هميون در اين باب به نفاذ پيوست كه جناب سيف الانامى به مازندران رفته اموال چندين سالهء آن ولايت مستخلص سازد . آن جناب به موجب فرمان واجبالاطاعه به صوب مازندران
هامش
( 1 ) ف : اجتهاد .
( 2 ) ف : كرگدن .