و اماكن و بازار پيوسته تكرار مىنمودند كه لا صوم و لا صلاة و لا حجّ و لا زكات .
در آن ولا كه گلستان عراق عرب از سحاب مكرمت پادشاه عالىنسب نضارت يافته رايت مراجعت به صوب مستقرّ جاه و جلال برافراخت غرور و استقلال و سوء اعتقاد و اقوال سيّد فيّاض و آن جماعت مسموع بارگاه خلافت گرديد . دفع اقوال و افعال ذميمهء ايشان بر ذمّت همّت اقتدار پادشاه ديندار لازم گشته از دار الخلافهء بغداد رايت سپهر آيت به جانب حويزه ، كه در آن عصر دار الملك سلاطين مشعشع بود ، در اهتزاز آمد .
در اثناى طىّ مسافت به مسامع جلال رسيد كه حاكم لرستان ملك رستم نيز به وفور تيغ و حشم و متانت مقام كه قلل جبال شامخه واقع است مغرور گشته از طريق فرمانبرى منحرف است و از توجّه به ظلّ ظليل لواى گيتىگشاى استنكاف مىورزد ، بنابراين فرمان واجب الاتباع به نفاذ پيوست كه امير نجم الدّين مسعود زرگر و نوّاب بايرام بيگ قرامانى و حسين بيگ للّه با ده هزار سوار نامدار متوجّه تسخير لرستان گشته دفع ملك رستم را وجههء همّت سازند .
[ 83 الف ]
امراى نامدار بر حسب فرمان داراى روزگار به دفع شرّ الوار ، لواى عزيمت مرتفع گردانيدند و موكب منصور به دستور متوجه دار الملك مشعشع گشته دفع فساد آن جماعت را از اهمّ مهمّات دانستند . صرصر اين عزيمت چون هواى مملكت خوزستان را تيره و تار گردانيد سلطان فيّاض بر توجّه مواكب سپهر توان وقوف يافته از روى جهل و غرور تبعهء ضالّهء خود را جمع آورده با سپاهى جمله نيزهگذار بدوى سوار ، كه همگنان را اعتقاد الوهيّت به فرمانفرماى خويش حاصل بود ، در برابر عساكر نصرت مآثر صفآراى گرديدند ؛ غافل از اينكه :
به غالب ز خود گر ستيزد كسى * شود زان ستيزه پشيمان بسى
ستيزه كند گر به صرصر چراغ * برون آردش دود مرگ از دماغ
گر آهو سوى شير آيد دلير * بر آرد ز پهلوى خود كام شير