غنايم موفوره از آن قلعه نصيب عساكر منصوره گرديد ، بيت :
چو بد كردى مباش ايمن ز آفات * كه واجب شد طبيعت را مكافات
آنگاه موكب عرش اشتباه از آن قلعه عنان عزيمت به صوب ترجان تافته از آن مقام به ييلاق ساروقايه كه در آن ولايت نشيمن اويماق استاجلو بود توجّه نموده بارگاه جلال و شادروان اقبال به اوج سپهر برين برافراشتند .
در آن مقام به عرض پادشاه گردون غلام رسانيدند كه : « در اين نواحى [ 34 الف ] دبّى عظيم به مغارهاى مقيم گشته ، متردّدان اين ديار از سرپنجهء تعرّض ادبار دلفگار و هراسانند و هيچيك از ارباب جلادت اين ولايت دفع او را در مكنت قدرت خود تصوّر نمىتوانند كرد . » پادشاه شير شكار از اين خبر مبتهج گشته با دليران كارزار به دفع آن دابه متوجّه آن مغاره گرديد . شيران بيشهء دلاورى در حوالى مسكن آن دبّ اكبر غلغلهء تسبيح و تهليل به گوش معتكفان صومعهء بالا رسانيده آن دد از كثرت خروش هراسان شده از آن مغاره به ساحت صحرا قدم نهاد . پادشاه عالم - مؤيّد من عند اللّه - با آنكه در آن وقت ، سنّ هميونش از مراحل دوازده سالگى قدم بيرون ننهاده ، به نفس نفيس به جانب آن دابهء مهيب توجّه فرمودند و دو چوبه تير خدنگ از شست پرنيرنگ گشاد داده هر دو مانند تير قضا دور از خطا بر مقتل آن خرس مردم ربا آمده بر خاك بوار اوفتاد . صداى أحسنت أحسنت و غلغلهء آفرين از اطراف و جوانب مسموع ساكنان أعلى عليّين گشته سعد دايح و سماك رامح جهت ردّ اضائت عين الكمال
إِنْ يَكادُ
« 1 » برخوانده و آن يگانهء دوران دميدند ، بيت :
چون سكّان افلاك اهل زمين * بر آن شست خواندند هزار آفرين
و بعد از نزول اجلال به ميانهء اهل ايل استاجلو و چند روزى توقّف ، با تمامى اويماق مذكور به ارزنجان ( 38 ) رايت توجّه برافراشتند .
در آن مقام قشون قشون و فوج فوج از ارباب ارادت از روى اخلاص از ديار شام و روم و ذو القدر و ديار بكر و ديگر ولايات ، كه پروانجات اشرف به طلب ايشان رفته ، به تقبيل بساط خلافت مناط استسعاد مىيافتند تا هفت هزار سوار نامدار در ظلّ رايت صفوى آيت ، حلقهء بندگى در گوش و غاشيهء فرمانبرى بر
هامش
( 1 ) قلم : 51 .