« اگر آنچه دربارهء من گفتى ، چنانم ، از خدا مىخواهم كه مرا بيامرزد و اگر نه ، آنچه گفتى در من نيست ، خداى تعالى از گناه تو بگذرد . »
آن مرد با شنيدن سخنان امام متحير شد و شروع كرد به عذرخواهى و عرض كرد :
« فدايت شوم ، آنچه گفتم ، شما چنان نيستيد ، بلكه من سزاوارتر بدانهايم ، مرا ببخشيد . »
امام عليه السلام پس از مشاهدهء اين حالت با لبخندى كه حكايت از رضايت و بخشش آن حضرت داشت رو به آن مرد كرد و فرمود :
« خداوند از تو درگذشت . »
آن مرد در حالى كه از محضر امام عليه السلام بر مىگشت كه سخت شگفت زده و قلبش آكنده از بزرگداشت و عظمت امام بود و با خود مىگفت : خدا مىداند كه مقام رسالت خود را در خاندانى قرار دهد كه خود مىخواهد . « 1 »
( 1 ) 6 - داستان ديگرى از بردبارى امام عليه السلام نقل كردهاند : مردى از دودمان زبير در خدمت حضرت بود ، مردى به او رسيد ، ضمن تعدى به او ، دشنام و ناسزا گفت ، آن مرد زبيرى صورت از او برگرداند . وقتى كه آن مرد رفت ، زبيرى از جا برخاست و شروع كرد به دشنام دادن به امام عليه السلام و جسارت مىكرد در حالى كه امام ساكت بود و جوابى نمىداد ، زبيرى رو به امام كرد و گفت :
« چه باعث شده است كه جواب مرا نمىدهى ؟ » امام از روى لطف و مدارا فرمود :
« آنچه كه باعث شد تو جواب آن مرد را ندهى همان باعث شد كه من هم جواب تو را ندهم ! » « 2 »
هامش
( 1 ) صفة الصّفوة : 2 / 54 .
( 2 ) الكامل مبرّد : 3 / 805 .