بزنند ، امام عليه السلام آنها را منع كرد و رو به آن مرد كرد و فرمود :
« آنچه را كه از اعمال ما نمىدانى و خداوند از تو پوشيده داشته بيشتر است ! آيا حاجتى دارى كه برآورده سازم ؟ » آن مرد با شنيدن سخنان امام ، شرمنده شد و مىخواست كه زمين او را فرو ببرد ، امام عليه السلام وقتى كه آن حال را ديد ، رقّت كرد ، عباى سياهى را كه بر دوش داشت به سمت او انداخت و دستور داد تا هزار درهم به او دادند . به اين ترتيب ريشهء عداوت بىدليل نسبت به مردم را از دل آن مرد بيرون آورد و او را به راه حق و راستى بازگرداند و چنان شد كه هرگاه امام عليه السلام را مىديد ، عرض مىكرد : براستى كه شما از اولاد پيامبرانيد . « 1 »
( 1 ) 4 - داستان ديگرى از حلم امام عليه السلام نقل كردهاند كه مرد فرومايهاى به امام عليه السلام جسارت كرد و او را دشنام داد ، امام صورت مباركش را از او برگرداند ، آن مرد با مشاهدهء آن عمل ، رگهاى گردنش پر شد و رو به امام كرد و گفت :
« با تو هستم . . . »
امام عليه السلام فورى در پاسخش فرمود :
« من هم ( با توجه به برخورد تو ) از گناه تو چشم پوشيدم . »
امام ، او را ترك كرد و رفت و مقابلهء به مثل نكرد ، « 2 » در حالى كه آن مرد سخت برآشفته و خشمگين بود .
( 2 ) 5 - از جمله دلايل عظمت حلم آن حضرت داستان مردى است كه به امام عليه السلام تهمت زد و هر چه توانست جسارت كرد ، سپس امام رو به آن مرد كرد و فرمود :
هامش
( 1 - 2 ) البداية و النّهاية : 9 / 105 .