بود ، به حجّت « ليس بعد الاسار إلّا القتل » « 1 » افناى ايشان بر ابقا راجح آمده به پاداش عمل از وادى
« كُلُّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ رَهِينَةٌ »
« 2 » به جادّهء نجات رهى نجستند ،
« وَ وَجَدُوا ما عَمِلُوا حاضِراً »
« 3 » . جلّادان جلد « 4 » دست جرّار « 5 » در اجراى حكم جراز « 6 » اجازه از قهرمان عدل يافته بر قصد فصد « 7 » عرق حيات ايشان بفرمان [ 1 ] گزارى [ 2 ] تيغ حجّام « 8 » و بمبضع « 9 » باضع « 10 » تيز كرده ، رگ أوداج « 11 » ايشان را گشودند كه « هكذى فصدى » [ 3 ] « 12 » .
در خلال اين امر « ابو الخير خان » والى « قزاق » بإمداد ايلبارس وارد « خيوه » « 13 » شد . از آنجا كه تسخير خيوه مقصود ضمير منير مىبود ، لواى همايون به آن سمت اهتزاز يافته چون اين خبر لطمهزن گوش والى قزاق [ 4 ] گشت ، از عزم خود تخوّق « 14 » ورزيده خيوقيان را صلاى « هذا فراق » « 15 » گفت ، و با افواج شرشيمه « 16 »
هامش
[ 1 ] - ط ، فرمانبردارى .
[ 2 ] - ط ، گذار .
[ 3 ] - ط ، فصدىاند
[ 4 ] - يو ، قزاق
( 1 ) - نيست پس از اسير گرفتن مگر كشتن . ( ر ك مجمع الامثال ) .
( 2 ) - هر نفسى بدانچه كسب كرده است در گرو است ( از آيهء 41 سورهء مدثر ) .
( 3 ) - و يافتند آنچه كرده بودند آماده ( از آيهء 47 سورهء كهف ) . .
( 4 ) - چابك .
( 5 ) - از مص جر ، در تداول فارسى زبانان ، شجاع . خونريز . بىباك .
( 6 ) - شمشير بران ( ر ب ) .
( 7 ) - رگ زدن . ( ر ب ) .
( 8 ) - حجامتگر .
( 9 ) - نشتر ( ر ب ) .
( 10 ) - برنده ( از ر ب ) .
( 11 ) - ج ودج بفتح اول و سكون دوم ، رگ كردن ( ر ب ) .
( 12 ) - اين جمله را كعب بن مامة گفت آنگاه كه وى اسير بود و او را بفرمودند تا شترى را فصد كند و او آن را نحر كرد و چون ازو بازخواست شد گفت هكذى . . . يعنى چنان كنم كه كريمان كنند ( ر ك مجمع الامثال ) .
( 13 ) - معرب آن خيوق ، شهرى است از نواحى خوارزم ( ر ك معجم البلدان ) .
( 14 ) - دور شدن ( ر ب ) .
( 15 ) - اين است جدايى ( مأخوذ است از آيهء 77 سورهء كهف ) .
( 16 ) - خوى . خصلت .