معصفر « 1 » و مضرّج [ 1 ] « 2 » گشت . عروس مراد بمعرس « 3 » دولت درآمد ، و اجتماع نيّرين در برج شرف « 4 » بوقوع پيوست ، و زمانه به نويد اين پيوند آرامش گرفت [ 2 ] ، و شور « 5 » به سور « 6 » و مصاحرت « 7 » به مصاهرت « 8 » مذيّل گشته غبار نقار از و ذائل « 9 » خاطر حضرتين و ذيل « 10 » ذائل « 11 » دولتين زائل گرديد .
هذا العيش بعد ذلك الهيش إشراق بيضاء عقيب ليل عبوس « 12 » و تلك العرس و البيضاء أمام العرس سوداء العروس « 13 » .
فحسن درارىّ الكواكب أن ترى * طوالع فى داج من اللّيل غيهب « 14 »
بعد از انقضاء و انفصام « 15 » ايام جشن و سور ، شاهزاده بشرائف « 16 » حضور حضرت خسرو « 17 » خسروشان فائز گشته موافق دأب « 18 » و ديدن « 19 » ديدن كرد ، آن حضرت نيز قامت او را به تشريف شرافىّ « 20 » گوهرآمود « 21 » مشرّف ساخته در معاطف « 22 » عاطفت و مواقف إجلال ، سه مربط « 23 »
هامش
[ 1 ] - ط ، مصرع .
[ 2 ] - عت ، ط ، اروس شادى گرفت .
( 1 ) - جامهء رنگ شده بعصفر و آن گياهى است مانند زعفران ( رب . شرح قاموس ) .
( 2 ) - جامهء سرخشده ( ر ب ) .
( 3 ) - فرودآمد نگاه در آخر شب ( ر ب ) .
( 4 ) - بودن ستارهاى را در درجاتى از برج ، شرف آن ستاره نامند چنان كه شرف آفتاب در درجه 19 حمل است و شرف ماه در درجهء 3 ثور و در شرفها نيز اختلافست ( رجوع شود بالتفهيم ص 397 - 399 ) .
( 5 ) - آشوب ، غوغا ، فرياد ( برهان ) .
( 6 ) - عروسى . مهمانى .
( 7 ) - آشكارا حرب كردن ( ر ب ) .
( 8 ) - دامادى .
( 9 ) - ج وذيله ، آيينه ( ر ب ) .
( 10 ) - دامان .
( 11 ) - دراز ، درع ذائلهء ، زره دامن دراز .
( 12 ) - اين سور از پس آن فتنه و شورش ، درخشيدن آفتابست از پس شبى ترش ( تيره ) .
( 13 ) - و اين دهشت داشتن و بلا و سختى پيشاپيش مهمانى عروسى ( به منزلهء ) كنيز سياه پيشاپيش عروس است . ( ر ك ثمار القلوب ص 255 ) .
( 14 ) - پس نيكويى ستارگان درخشنده اينست كه ديده شوند تابان در شب سخت تاريك .
( 15 ) - شكسته شدن .
( 16 ) - ج شريفه ( نف ) در اين صورت صفت جاى موصوف آمده است .
( 17 ) - پدر زن ( برهان ) .
( 18 ) - عادت .
( 19 ) - عادت .
( 20 ) - جامههاى سپيد يا جامههايى كه از زمين عجم كه متصل عربست خريده شود ( درب ) .
( 21 ) - گوهرنشان ، آراسته بگوهر .
( 22 ) - ر ك ح 17 ص 123 .
( 23 ) - آنچه بوى بندند ستور را و اينجا مقصود سه زنجير فيل است ، سه رأس فيل .