ذكر افغانيان
چون هواجر ظهاير تابستان بشكست ، سلطان از بهر دفع افغانيان ، كه مصاعد قلال و معاقل جبال وطن ساخته بودند ، و به وقت معاودت از غزو قنّوج دست تطاول به اذيال حاشيت او يازيده ، مشغول شد تا تاختنى كند ، و مادّهء فتنهء آن قوم منقطع گرداند ، به آوازهء قصد جايى ديگر از غزنه بيرون آمد .
[ و ناگاه در سر ايشان افتاد و شمشير در ايشان بست ، و خلقى را به فنا آورد و باقى را متفرّق و آواره گردانيد و با غزنه آمد ، و راى او متردّد بود كه بقيّت سال بر قصد استجمام مقيم باشد و آن زمستان به غزنه بياسايد ، يا عزم غزوى مصمّم كند كه بقيّت كفر و كنود از ديار و مساكن هنود براندازد ، و بقاياى اسياف را كه در اقاصى آن نواحى سلسله مىجنبانيدند ، متلاشى گرداند .
غيرت اسلام و حميّت دين غالب آمد ، و شمشير ماضى او به منام راضى نشد ، و هر دو غرار پاس و نعاس او از مساكن جفون نفار و فرار گرفت . ] روى به جانب هند تافت با مردانى كه ايشان را شهوات صهوات خيول بود و لذّت ملاقات فحول ، و باد رفيق و شب تار شفيق ، از آن بيابان بگذشت ، و آن مخايض و معابر باز بگذاشت ، و جمعى ايمان آوردند و قومى كشته شدند ، و چندان غنايم جمع كرد كه آب و آتش نخوردى ، و در ضبط حسّاب و عقد كتّاب نيامدى ، تا به آبى رسيد كه به راهب معروف بود ، و مدخلى داشت چنان كه سوار و پياده فرو مىخورد ، و بروجيپال مستعدّ كار نشسته ، و به غزارت آن مستظهر شده .
سلطان مكيدت او بشناخت ، غلامان خويش را فرمود تا خيكها پرباد كرده و بر شكم بسته از آب بگذشتند ، و چون بروجيپال ايشان را بر روى آب بديد ، پنچ فيل با فوجى مردان به مدافعت ايشان فرستاد . غلامان به زخم تير اطراف و تجفاف پيلان برهم دوختند . سلطان لشكريان را به مدد ايشان اشارت