تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع التواريخ ( تاريخ سامانيان وبويهيان وغزنويان ) ( فارسى ) — صفحة 73

مساهمون:

ص٧٣
بودمى ؛ و اگر پدر در غيبت من وصايتى كرد ، سبب بعد مسافت و مخافت آفت تفرّق جمع و مشقّت حال بود . مصالح آنست كه از سر بصيرت انديشهء كامل كنى ، و وجه صواب از خطاشناسى ، و آنچه حطام دنياويست ، بر مقتضى شريعت بسويّت قسمت رود ، و غزنين كه مطلع سعادت و منشأ سيادت و مستقر اولياى دولت است به ما بازگذارى ، تا ما ولايت بلخ از بهر تو مستخلص گردانيم ، و با زعامت و امارت جيوش خراسان بر تو مقرّر داريم . امير اسمعيل از شقاوت ، اين نصيحت مقبول نداشت ، و از نكبت و محنت از توفيق سعادت محروم ماند . والى جوزجان خواست كه به نصايح بليغ و مواعظ كافى ميان ايشان بر قانون اخوّت و موافقت مستقيم گرداند ، گفت : صواب آن است كه هر دو برادر حركت كنيد و به هم پيونديد ، و شكر و شكايت و توقّع و نكايت كه از جانبين در ضماير و سراير كامن است ، به مشافهه تقرير كنيد . امير سيف الدّوله اين نصايح مقبول داشت ، و به سمع رضا اصغا كرد ، اما امير اسمعيل از سر استشعار و استرابت و سوء الظن تن درنداد ، و از نصايح اعراض كرد ، و لشكر كشيدن بر موافقت برادر و سبب مصلحت كلّى راجح ديد به سبب ذعرى كه در صميم دل او متمكّن [ گشته ] بود ، و خيالى كه به حواشى خاطرش متطرّق شده . امير سيف الدّوله در چارهء اين كار و طريق اين حادثه فرو ماند ، و در طلب رفو اين خرق و رتق اين فتق به هر مدخل فرو رفت ، و نجاح مقصود به حصول موصول نشد ، و آخر الدواء الكىّ متعيّن گشت ، كه دستى كه عمدهء تن است و عزيزتر جارحه از جوارح و دندانى كه طاحنهء جسم است و غذاى روح به قوّت آن [ 28 ] منهضم مىشود ، چون متأكّل شد ، و لذّات عيش بدان منغّص گشت ، جز قلع و افاتت آن چاره‌اى نيست . به امير ابو الحارث نامه فرستاد و صورت حال انها كرد كه عزيمت غزنين و نهضت بدان جانب لازم شد . و كوچ كرد و روى به غزنين نهاد . چون به هرات رسيد ، مكاتبت برادر از