ذكر امير سيف الدّوله و ماجراى او با برادرش امير اسمعيل
چون ناصر الدّين سبكتگين وفات يافت ، و امارت بر امير اسمعيل قرار گرفت ، لشكر گردن طمع دراز كردند ، و به مال مطالبت نمودند ، و او خزاين جهان بر ايشان تفرقه كرد ، و نطاق او از اعتناق آن منصب تنگ آمد ، از خور طبيعت به شرايط سيادت و سياست قيام نتوانست نمود ، دو سبب را : يكى آنكه در عنفوان جوانى بود و تجربت نايافته ، و ممارست خير و شر ناكرده ، دوم آنكه از جانب برادر ناايمن بود و خشونت او مىشناخت ، و مزيد خرد و رجحان قوّت و وفور قدرت و شوكت او مىدانست .
چون لشكر قصور و فتور او مشاهده كردند ، دامن تحكّم و تسحّب در كشيدن گرفتند ، و در مراتب و مناصب پيش از مقادير خويش مطالبت كردند ، و در مزيد مواجب و مواهب طمع بستند ، تا جملگى تركات و مخلّفات ناصر الدّين به وجوه اطماع ايشان مستغرق شد ، و خزانه خالى گشت .
امير اسمعيل به ذخاير قلاع و ودايع غزنين دست يازيد و اگر زمان آن تحكّمات امتداد يافتى ، نظم حال و مآل بگسستى ، و جمعيّت حشم به تفرّق و تمزّق پيوستى .
چون سيف الدّوله از حادثهء پدر خبر يافت ، به شرايط عزا قيام نمود و به برادر تعزيتنامه نوشت ، و ابو الحسن حمولى را به سفارت به دو فرستاد و پيغام داد كه پدر كه در جنّهء نوائب و عمدهء حوادث بود رفت ، و مرا امروز در همه جهان از تو گرامىتر كس نيست ، از جان شيرين و روشنايى چشم عزيزترى ، امّا كبر سنّ و تجارب ايّام و وقوف بر دقايق سردارى و معرفت مقادير حشم در استتباب ملك و استدامت دولت اصلى مبين و حبلى متين است . اگر استبداد و استقلال تو به مباشرت اين مراتب ، و ثبات در معرض اين منصب ، و تفصّى از عهدهء اين كار محقّق بودى ، من از همه مطيعتر و راضىتر