تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع التواريخ ( تاريخ بنى اسرائيل ) ( فارسى ) — صفحة 128

مساهمون:

ص١٢٨
و عيلت و بر او قروض متراكم شوهر گذاشته ، و صاحب دين مىخواهد كه فرزندان مرا به گرو گيرد به سبب آن دين . اليشع « 1 » گفت : مرا بگوى كه در خانه چه دارى ؟ . زن گفت : من مالكهء هيچ چيز نيستم مگر يك كف روغن . اليشع گفت : اگر توانى آنيه‌اى به عاريت بستان و آن مقدار روغن در آنجا ريز ، و چون پر شود در آنيه‌اى ديگر بريز تا هم پر شود . زن همچنان كرد ، تا هر ظرفى كه در خانهء او بود پر شد ، و دايم ظروف مىآوردند و آن را از روغن پر مىكردند ، تا تمامت اوانى و ظروف همسايگان مملو و مشحون شد ، و از آن وجوه دين ادا كرد و او و فرزندان نازان بماندند . و اليشع در اكثر اوقات پيش شخصى فرومىآمد از اهل شونم « 2 » و زن او عاقره بود . از بهر او دعا كرد ، حق تعالى پسرى به او داد ناگاه بمرد . ديگر بار دعا كرد ، زنده شد . از شاگردان او پاره‌اى حنظل در ديگى انداختند بر سبيل سهو . آواز آمد كه يا نبّى اللّه هركه اين را بچشد بميرد از شدّت تلخى . فرمود تا آرد پاره‌اى در آن انداختند تا با اصلاح آمد و شيرين شد و بخوردند . و همچنين خبر كردى پادشاهان بنى اسرائيل را از لشكرها كه قاصد ايشان بودندى تا ايشان مستظهر به نفس خود بودندى ، و ايشان را تدبير و خدعه و كيد جنگ آموختى . روزى ملكى از دشمنان بنى اسرائيل گفت : كيست آنكه ايشان را از حال ما خبر مىدهد و اسرار ما در ميان ايشان شايع و فاش مىگرداند . گفتند : اين كار اليشع النّبى مىكند . او است كه تعريف مغيّبات امور استقبال مىكند . آن پادشاه بر او خشم گرفت و لشكرى گران به قصد اليشع فرستاد و او را بگرفت . او به خدا دعا كرد تا چشم دشمنان پوشيده شد تا وقتى كه ايشان به چشم پادشاه بنى اسرائيل رسيدند ، و ايشان نمىدانستند . پس از آن حق تعالى
هامش
( 1 ) .Alisa '( 2 ) .Sunam