را پيش لشكر فرستاد و فرمودن تا او را بجايى كه جنگ سختتر باشد بايستانند تا كشته شود تا او زن را بستاند . چون اوريا پيش امير لشكر رفت ، او را در روى دشمن بداشت تا كشته شد . بعد از آن ناثان « 1 » النّبى پيش داود « 2 » آمد و بر سبيل استفتا پرسيد كه چه فرمايى در حقّ شخصى كه او را ثروتى و نعمتى و مكنتى تمام باشد از مال و منال و حواشى و مواشى و گوسفندان بىقياس ، و طمع در ماده ميش درويشى كند و ميش او بستاند . داود به پاسخ گفت : او از ظالمان بود . گفت : آن توى كه ترا زنان بسيار خود بسنده نبودند ، زن اوريا « 3 » نيز بستدى . داود به گناه و خطاى خود اقرار آورد و به گناه خود معترف شد و استغفار مىكرد و انابت مىنمود تا حق تعالى او را بيامرزيد .
و در سال ششم ابسالوم « 4 » پسر چهارم داود برادر بزرگ خود امنون « 5 » كه ولى عهد داود بود بكشت و بگريخت و به ديار گشور « 6 » رفت و مدّت هفت سال آنجا بماند به سبب واقعهء تامار « 7 » و اين قصّه چنانست كه ابسالوم را خواهرى بود از مادر تامار نام . ابسالوم بر او عاشق شد عشقى زايد از حدّ تا غايتى كه بيمار شد . اطبّاى حاذق به معالجهء او قيام مىنمودند ، امّا علاج ايشان او را نافع نبود ، تا بعضى از اطبّا سبب بيمارى او بدانستند . او را بياموختند كه تامار را از پدر به بهانهء آنكه براى تو قرصى چند بسازد و تفقّدى نمايد بخواه .
ابسالوم تامار را از پدر بخواست و با او وطى و نزديكى كرد . او جامه بدريد و خاك بر سر كرد و از پيش او فريادكنان بيرون رفت . و ابسالوم را بيم كرد كه برادران بگويم تا ترا بكشند . ابسالوم به جهت برادران دعوتى ساخت و همه را جمع كرد . در اثناى مهمانى در بستانى خارج شهر امنون را بكشت .
چون خبر اين واقعه به داود رسيد كه ابسالوم همه برادران را بكشت ، داود
هامش
( 1 ) .Natan( 2 ) .Dawud( 3 ) .Uriya( 4 ) .Absalum( 5 ) .'Amnun( 6 ) .Gasur( 7 ) .Tamar